پایگاه انتشار رایحه بوستان محمدی
التماس دعا

...

نظرات ()         ۱۳۸۸/٧/٢٢ - توکلی

بیانات حضرت آیت الله وحید خراسانی در حضور طلاب پاراچنار پاکستان

 

جمعی از طلاب پاکستانی حوزه علمیه قم، قبل از نماز ظهر امروز((1387/12/1 با «حضرت آیت‌الله وحید خراسانی» از مراجع تقلید دیدار و گزارشی را از اوضاع کنونی منطقه پاراچنار ارائه کردند.

 

به گزارش خبرنگار ابنا، در ابتدای این دیدار «حجت‌الاسلام سید علی حسینی‌» (فرزند رهبر شهید شیعیان پاکستان علامه سید عارف‌حسین حسینی) ضمن تشریح اوضاع پاراچنار و شرارت های جدید سلفیون تکفیری علیه شیعیان منطقه اظهار داشت: «پس از مدتی آرامش، دشمنان بار دیگر می‌کوشند جنگ را در این منطقه از سر گیرند؛ لذا راه‌ها مجددا بسته شده و مشکلات مردم که برای مدتی کاهش یافته بود بار دیگر تشدید شده است».

 

وی با اشاره به شهادت روز گذشته‌ی شش نفر از شیعیان پاراچنار توسط تروریست‌های ناشناس افزود: «اگرچه همه گروه‌های طالبان و القاعده از همه مناطق ایالت سرحد و همچنین از کشورهای دیگر به این منطقه هجوم آورده و شیعیان 600 تن از عزیزان خود را در این درگیری های دو ساله از دست داده‌اند، اما شیعیان با وجود محاصره و تحریم تسلیحاتی توانستند شجاعانه از خودشان دفاع کنندم.

 

نماینده طلاب پاراچنار اضافه کرد: «اکنون رؤیای تسلط طالبان بر شیعیان منطقه پاراچنار به کابوسی وحشتناک برای همه مهاجمین تبدیل شده است و در درون مناطق شیعه‌نشین پاراچنار و اطراف آن، امنیت وجود دارد؛ در حالی که همه مناطق ایالت سرحد اینک تحت سیطره طالبان و القاعده است».

 

حضرت آیت‌الله وحید خراسانی نیز پس از استماع گزارش حاکی از اوضاع کلی پاراچنار، با اشاره به "آیه 10 سوره مبارکه زمر" فرمودند: «شهادت، پاداش ذات الهیه برای اهل صبر است. خداوند که می‌فرماید "و کل شیء عنده بمقدار"، و "بحسبان"، به اینجا که می‌رسد عنایات الهیه را به جایی می‌رساند که می فرماید: "خداوند اجر اهل صبر را بی‌حساب توفیر می‌فرماید"».

 

این مرجع تقلید آنگاه با اشاره به انواع صبر اظهار داشت: «صبر وقتی در امر دین باشد و بر مذهب و حق و در راه حق باشد اجرش بی‌حساب خواهد بود».

 

ایت الله وحید در بیان مقام امام حسین(ع) فرمودند: «حدیثی صحیح‌السند وجود دارد که همه ملائک و انبیاء ـ از جمله ابراهیم خلیل و موسای کلیم علیهما السلام ـ از خداوند اذن می‌طلبند و به زیارت امام حسین علیه السلام مشرف شوند. در این حال، این مصائبی که بر شیعیان وارد می شود به خاطر این است که آنها از پیروان امام حسین علیه السلام هستند».

 

آیت‌الله وحید خطاب به طلاب پاراچناری اظهار داشتند: «قلب عالم امکان، امام زمان است. منظومه آفرینش به دور او می‌گردد و او در جریان همه این وقایع و حوادث قرار می‌گیرد و تمام عالم، مرأی و منظر امام زمان است. سلام مرا به مردم پاراچنار برسانید و بگویید زجر و شکنجه شهدای شما گذشت اما آنها در آغوش پیامبر (ص) قرار گرفتند؛ نام آنها در زیر نام علی اکبر علیه السلام نوشته شد؛ چراکه: "لاَ یُصِیبُهُمْ ظَمَأٌ وَلاَ نَصَبٌ وَلاَ مَخْمَصَةٌ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَلاَ یَطَؤُونَ مَوْطِئًا یَغِیظُ الْکُفَّارَ وَلاَ یَنَالُونَ مِنْ عَدُوٍّ نَّیْلًا إِلاَّ کُتِبَ لَهُم بِهِ عَمَلٌ صَالِحٌ إِنَّ اللّهَ لاَ یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِین ـ هیچ تشنگى و رنج و گرسنگیى در راه خدا به آنان نمى‏رسد و در هیچ مکانى که کافران را به خشم مى‏آورد قدم نمى‏گذارند و از دشمنى غنیمتى به دست نمى‏آورند مگر اینکه به سبب آن عمل صالحى براى آنان [در کارنامه‏شان] نوشته مى‏شود زیرا خدا پاداش نیکوکاران را ضایع نمى‏کند"».

 

این استاد عالی حوزه علمیه با اشاره به آیاتی از قرآن اظهار داشتند: «در روز قیامت حتی از انبیاء و مرسلین نیز سؤال خواهد شد. زلزله روز قیامت، عذابی بزرگ است ؛ اما همین که بی‌بی دو عالم پیراهن امام حسین علیه السلام را بر سر انداخته و وارد محشر می‌شود اوضاع تغییر می‌کند. سیدالشهداء در روز عاشورا همه آن مصائب را تحمل کردند و آن روز گذشت، اما در مقابل، در روز قیامت همه با حسرت به مقام و عظمت او می‌نگرند. خوشا به حال مردم پاراچنار، که سعادتی بالاتر از این نمی‌توان یافت».

 

آیت الله وحید اضافه کردند: «اینهایی که کشته شده جرمشان فقط این بود که یا اباعبدالله گفتند و یا حسین می‌گفتند. لذا همه اولیاء خداوند و امامان معصوم علیهم السلام به استقبال روح اینها می‌آیند. از سوی دیگر این ظلم و این ستم حساب دارد، کار عالم روی حساب است و خداوند همه چیز با دقیق و حساب‌شده در جای خود قرار داده است؛ "الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِیبَةٌ قَالُواْ إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعونَ * أُولَئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَوَاتٌ مِّن رَّبِّهِمْ وَرَحْمَةٌ وَأُولَئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ ـ [همان] کسانى که چون مصیبتى به آنان برسد مى‏گویند ما از آن خدا هستیم و به سوى او باز مى‏گردیم، بر ایشان درودها و رحمتى از پروردگارشان [باد] و راه‏یافتگان [هم] خود ایشانند". به بازماندگان شهداء بگویید که هرگاه به یاد شهیدانشان می‌افتند "انا لله و انا الیه راجعون" بخوانند و آن خدایی که جمیع خلایق را آفریده بر آنها درود و سلام می فرستد».

...

نظرات ()         ۱۳۸٧/۱٢/٤ - توکلی

چرا امام علی (ع) با غاصبین خلافت همکاری می‌‌کرد؟

مطلب ذیل یک پرسش و پاسخ بسیار روشنگر و عالمانه از طرف گروه پاسخ به شبهات سایت محترم ولیعصر است که با اجازه ایشان در خدمت خوانندگان محترم پایگاه قرار گرفته است . باشد که به صلواتی از خدمات ایشان تشکر کنیم .

توضیح سؤال :

عبد الرحمن سلیمی می‌نویسد :

اگر حضرت على نسبت به حضرت عمر سوء نیتى مى‏داشت یا قلباً از او ناراضى بود و او را غاصب حق خود مى‏دانست ، همواره منتظر فرصتى براى اعاده حق خود مى‏شد و براى غاصب حق خود از این فرصت طلایى استفاده مى‏کرد آنجا که حضرت عمر از سیدنا على مشاوره‏اى در مورد رفتن خود براى جنگ با ایرانیان خواست او را راهنمائى مى‏کرد که شخصاً به میدان نبرد برود و در آنجا کشته شود و زمینه براى خلافت وى فراهم آید ؛ اما مى‏بینیم که چگونه با دل سوزى و صمیمیت فوق العاده در راستاى خیرخواهى عمر و سایر مسلمین مى‏کوشد. همانا مشورت او از عمق جان برخاسته و حقا که چنین پیشنهادى جز از قلب پاک و بى‏غرض و از مردى بلند همّت و آینده‏نگر صادر نمى‏شود. حقا که على چنین بود و این عمل از آزاده‏اى چون او شگفت‏آور نیست . خداوند او را از سوى اسلام و مسلمین شایسته‏ترین پاداشها را که به دوستان مخلص خود مى‏دهد عنایت فرماید.

 

اگر سیدنا على مخالف حکومت خلفا مى‏بود وزیر و همکار آنها نمى‏گردید. در کتاب تاریخ ابن اثیر ج 3، ص 55، نقل شده که حضرت على بهترین مشاور و خیرخواه سیدنا عمر و قاضى توانا و حکیمى براى مسائل پیچیده بود.

 

حتى از سیدنا عمر نقل شده که گفت: «لولا على لهلک عمر» اگر على نبود، عمر به هلاکت مى‏رسید.

 

خلافت و انتخاب ، عبدالرحمن سلیمی ، ذیل پاسخ چهارم و پانزدهم از بحث واقعه‌ی غدیر خم .

نقد و بررسی :

مشورت وراهنمائی‌های دل سوزانه :

 

تمام آن چه که از آن با عنوان همکاری امیر مؤمنان علیه السلام با خلفا یاد می‌شود به سه دسته تقسیم می شود:

 

1 . مشورت در امور قضائی ؛

 

2 . مشورت در امور دفاعی و جنگی ؛

 

3 . مشورت در مسائل علمی و حلّ مشکلات اعتقادی .

 

نقش امیر المؤمنین در این موارد حد اکثر به اندازه پاسخ به درخواست ارشاد وراهنمائی طرف مقابل است که وظیفه هر مسلمانی است . حتی اگر طرف مشورت غیر مسلمان باشد ، باز هم وظیفه دارد که با نهایت امانت‌داری وی را راهنمایی کند ؛ چه رسد به این که اگر مسأله حفظ اساس اسلام و دین خدا در میان باشد .

 

مرحوم سید مرتضی در این باره می‌فرماید :

 

فأما استدلاله على رضاه بما ادعاه من إظهار المعاونة والمعاضدة ، وأنه أشار علیه بقتال أهل الردة فإنه ادعاء معاونة ومعاضدة على سبیل الجملة لا نعرفها ، ولو ذکر تفصیله لتکلمنا علیه ، فإن أشار بذلک إلى ما کان یمدهم به من الفتیا فی الأحکام ، فذلک واجب علیه فی کل حال ، ولکل مستفت فلا یدل إظهار الحق والتنبیه على الصواب فی الأحکام لا على معاونة ولا معاضدة ، وإن أشار إلى ما کان منه علیه السلام فی وقت من الأوقات من الدفع عن المدینة فذلک أیضا واجب على کل مسلم وکیف لا یدفع عن حریمه وحریم المسلمین ، فأی دلالة فی ذلک على ما یرجع إلى الإمامة .

 

فأما المشورة علیه بقتال أهل الردة فما علمنا أنها کانت منه ، وقد کان یجب علیه أن یصحح ذلک ، ثم لو کانت لم تدل على ما ظنه لأن قتالهم واجب على المسلمین کافة والمشورة به صحیحة .

 

ادعای شما مبنی بر کمک و همکاری علی علیه السلام با خلیفه، مانند راهنمائی ابوبکر بر جنگیدن با اهل ردّه، صرف ادعا است واگر تفصیل آن بیان می شد بهتر می توانستیم پاسخ دهیم، واگر مقصود ارشاد در احکام الهی باشد این امر بر عالم به مسائل دین واجب است وباید وظیفه درست را بیان کند، از این مطلب نمی توانید همکاری با آنان را استفاده کنید، واگر مقصود شما مشاوره با علی علیه السلام در دفاع از مردم مدینه وجان وناموس مردم است این هم نیز واجب است چون علاوه بردفاع از حریم مردم، از جان خودش نیز دفاع کرده است واین مسائل ربطی به تایید خلافت وامامت آنان ندارد.

 

واما مشورت ابوبکر با علی علیه السلام در جنگ با اهل ردّه را قبول نداریم و یا لا اقل برای ما روشن نیست، وباید این موضوع روشن شود، واگر دلالت بر مقصود شما نداشته باشد، اصل مشورت وراهنمائی درست است، چون جنگ با گروههایی مانند اهل ردّه بر تمام مسلمانان واجب است.

 

الشافی فی الامامة ، علی بن الحسین الموسوی معروف به الشریف المرتضى (متوفای436 هـ) ، ج 3 ص 251 ، ناشر : مؤسسة إسماعیلیان - قم ، چاپ : الثانیة ، 1410 .

حفظ دین ، بزرگترین وظیفه امیر مؤمنان علیه السلام:

 

در بین وظائف و شؤونات امام و پیشوای منصوب و برگزیده از جانب خداوند، حفظ شریعت ونگاهبانی از حوزه دین از مهمترین وظایف او است که اگر احساس کند، اصل و اساس دین در خطر است ، به هر صورت ممکن باید از آن جلوگیری کند .

 

البته این مسؤولیت با در نظر گرفتن شرائط زمانی ومکانی متفاوت است و باید متناسب با آن شرائط تصمیم نهائی را بگیرد، که گاهی اوقات این مهم با تحمل وبردباری و صبر کردن در برابر مصائب و سکوت در برابر حقوق غصب شده به دست می آید و گاهی هم نیازمند رویارویی و دخالت مستقیم و برخورد قاطع خواهد بود.

 

ابن حجر هیثمی به نقل از رسول خدا می‌نویسد‌ :

 

فی کل خلف من أمتی عدول من أهل بیتی ینفون عن هذا الدین تحریف الضالین وانتحال المبطلین وتأویل الجاهلین ألا وإن أئمتکم وفدکم إلى الله عز وجل فانظروا من توفدون .

 

در هر قرنی افراد عادلی از اهل بیت من در بین امتم خواهند بود که تحریف گمراهان ونسبتهای ناروا وباطل و تاویلهای نادانان را از دین پاک ودور می کنند، آگاه باشید! پیشوایان شما فرستادگان شما نزد خداوند می باشند، پس بنگرید که چه کسانی را می فرستید.

 

الصواعق المحرقة على أهل الرفض والضلال والزندقة ، أبو العباس أحمد بن محمد بن علی ابن حجر الهیثمی (متوفای973هـ) ، ج 2 ، ص 441 ، ناشر : مؤسسة الرسالة - لبنان - 1417هـ - 1997م ، الطبعة : الأولى ، تحقیق : عبد الرحمن بن عبد الله الترکی - کامل محمد الخراط .

 

امیر مؤمنان علیه السلام اگر چه از منصب خلافت و جانشینی به حق رسول خدا صلی الله علیه وآله بازماند و در واقع حق مسلم ایشان را غصب کردند ؛ ولی این موضوع دلیل نمی‌شود که به دیگر وظایف خود عمل نکند ؛ زیرا گاهی تدبیر‌ها و تصمیم‌گیری‌های غلط خلفا سبب می‌شد ، اساس اسلام به خطر بیفتد ؛‌ در این موارد امام وظیفه داشت که اجازه ندهد شریعت اسلامی قربانی ندانم کاری‌ها شود ؛ مثلاً در قضیه جنگ نهاوند ، پادشاه ایرانیان لشکر عظیمی را برای نابودی اسلام فراهم کرده بود و اگر تدبیر امیر مؤمنان علیه السلام نبود‌ ، نه تنها لشکر عمر که به طور قطع تمام مسلمانان و اسلام از بین می‌رفت .

 

در چنین موقعیتی امیر المؤمنین علیه السلام وظیفه دارد که نظام اسلامی و دین نوپا را حفظ کند ؛ چون وظیفه او همانند هر فرد مسلمان دیگر، حفظ دین است .

 

در داستان شوری می فرماید :

 

بَایَعَ النَّاسُ لأبِی بَکْرٍ وَأَنَا وَاللَّهِ أَوْلى بِالأَمْرِ مِنْهُ ، وَأَحَقُّ بِهِ مِنْهُ ، فَسَمِعْتُ وَأَطَعْتُ مَخَافَةَ أَنْ یَرْجِعَ النَّاسُ کُفَّارَاً یَضْرِبُ بَعْضُهُمْ رِقَابَ بَعْضٍ بِالسَّیْفِ ، ثُمَّ بَایَعَ النَّاسُ عُمَرَ وَأَنَا وَاللَّهِ أَوْلى بِالأَمْرِ مِنْهُ وَأَحَقُّ بِهِ مِنْهُ ، فَسَمِعْتُ وَأَطَعْتُ مَخَافَةَ أَنْ یَرْجِعَ النَّاسُ کُفَّارَاً یَضْرِبُ بَعْضُهُمْ رِقَابَ بَعْضٍ بِالسَّیْفِ .

 

مردم با ابوبکر بیعت کردند در حالی که به خدا سوگند من از او سزاوار تر وشایسته تر بودم، ولی از ترس باز گشت و گرایش مردم به دوران کفر وجاهلّیت وکشیده شدن شمشیرها برای زدن گردن یکدیگر، سکوت کردم وشنیدم ومخالفت نکردم، سپس با عمر بیعت کردند، در حالی که از او سزاوارتر وشایسته تر بودم، ولی باز هم شنیدم وکوتاه آمدم تا به کفر وبرادر کشی باز نگردند.

 

جامع الاحادیث (الجامع الصغیر وزوائده والجامع الکبیر) ، الحافظ جلال الدین عبد الرحمن السیوطی (متوفای911هـ) ج 12 ص 54

 

تاریخ مدینة دمشق وذکر فضلها وتسمیة من حلها من الأماثل ، أبی القاسم علی بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله الشافعی (متوفای571هـ) ج 42 ، ص 434 ، ناشر : دار الفکر - بیروت - 1995 ، تحقیق : محب الدین أبی سعید عمر بن غرامة العمری .

 

در حقیت امیر مؤمنان علیه السلام بین ارتداد مردم و بازگشت به رسوم جاهلی و میان صبر و شکیبائی در برابر ظلم‌ها و همکاری با خلفا ، یکی را باید انتخاب می‌کرد که طبق دستور رسول خدا صلی الله علیه وآله ، گذشتن از حق غصب شده خود و همکاری با خلفا را ترجیح داد تا اصل و اساس اسلام به خطر نیفتد ، ولذا در روایتی می‌فرماید :

 

إِنَّ هَؤُلَاءِ خَیَّرُونَّا أَنْ یَظْلِمُونِی حَقِّی وَ أُبَایِعَهُمْ فَارْتَدَّ النَّاسُ حَتَّى بَلَغَتِ‏ الرِّدَّةُ أَحَداً فَاخْتَرْتُ أَنْ أُظْلَمَ حَقِّی وَ إِنْ فَعَلُوا مَا فَعَلُوا .

 

این قوم تصمیم گرفتند تا حقم را غصب کنند وبا آنان بیعت نمایم ، گروهی سرپیچی کرده و از دین دور شدند ، پس ظلم بر حق خویش را بر گزیدم اگر چه آنان هر چه خواستند انجام دادند .

 

بحارالأنوار ، محمد باقر مجلسی ، ج28 ، ص393 .

دفاع از مظلوم ، وظیفه امام بود :

 

دخالت‌های امیر مؤمنان علیه السلام در امور قضائی در مواردی بود که عدم آگاهی به پیش پا افتاده ترین احکام اسلامی سبب می‌شد که حقی از بی‌چاره ای ضایع و به مظلومی از مسلمانان ظلم شود . در حقیقت آن‌ها پناهی جز امیر المؤمنین علیه السلام نداشتند و اگر امام دخالت و از حق آنان دفاع نمی‌کرد ، به یقین راهی برای استیفای حقوقشان نمی یافتند.

 

آن حضرت در خطبه شقشقیه ، یکی از دلائل قبول حکومت را بعد از کشته شدن عثمان ، عهد و پیمانی می‌داند که خداوند از علما برای دفع ظلم از بیچارگان گرفته است :

 

أَمَا وَالَّذِی فَلَقَ الْحَبَّةَ وَبَرَأَ النَّسَمَةَ لَوْ لَا حُضُورُ الْحَاضِرِ وَقِیَامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ وَمَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَمَاءِ أَنْ لَا یُقَارُّوا عَلَى کِظَّةِ ظَالِمٍ وَلَا سَغَبِ مَظْلُومٍ لَأَلْقَیْتُ حَبْلَهَا عَلَى غَارِبِهَا وَلَسَقَیْتُ آخِرَهَا بِکَأْسِ أَوَّلِهَا وَلَأَلْفَیْتُمْ دُنْیَاکُمْ هَذِهِ أَزْهَدَ عِنْدِی مِنْ عَفْطَةِ عَنْزٍ ...

 

سوگند به خدایى که دانه را شکافت و جان را آفرید ، اگر حضور فراوان بیعت کنندگان نبود ، و یاران حجّت را بر من تمام نمى‏کردند ، و اگر خداوند از علماء عهد و پیمان نگرفته بود که در برابر شکم بارگى ستمگران، و گرسنگى مظلومان، سکوت نکنند ، مهار شتر خلافت را بر کوهان آن انداخته ، رهایش مى‏ساختم ، و آخر خلافت را به کاسه اوّل آن سیراب مى‏کردم ، آنگاه مى‏دیدید که دنیاى شما نزد من از آب بینى بزغاله‏اى بى ارزش‏تر است‏ .

 

برای روشن تر شدن مطلب فقط به یک مورد از دخالت‌های امام در امور قضائی اشاره می‌کنیم :

 

حدثنا عُثْمَانُ بن أبی شَیْبَةَ ثنا جَرِیرٌ عن الْأَعْمَشِ عن أبی ظَبْیَانَ عن بن عَبَّاسٍ قال أُتِیَ عُمَرُ بِمَجْنُونَةٍ قد زَنَتْ فَاسْتَشَارَ فیها أُنَاسًا فَأَمَرَ بها عُمَرُ أَنْ تُرْجَمَ فمر بها على عَلِیِّ بن أبی طَالِبٍ رِضْوَانُ اللَّهِ علیه فقال ما شَأْنُ هذه قالوا مَجْنُونَةُ بَنِی فُلَانٍ زَنَتْ فَأَمَرَ بها عُمَرُ أَنْ تُرْجَمَ قال فقال ارْجِعُوا بها ثُمَّ أَتَاهُ فقال یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ أَمَا عَلِمْتَ أَنَّ الْقَلَمَ قد رُفِعَ عن ثَلَاثَةٍ عن الْمَجْنُونِ حتى یَبْرَأَ وَعَنْ النَّائِمِ حتى یَسْتَیْقِظَ وَعَنْ الصَّبِیِّ حتى یَعْقِلَ قال بَلَى قال فما بَالُ هذه تُرْجَمُ قال لَا شَیْءَ قال فَأَرْسِلْهَا قال فَأَرْسَلَهَا قال فَجَعَلَ یُکَبِّرُ .

 

ابن عباس می گوید : زن دیوانه ای را که زنا کرده بود نزد عمر آوردند ، با عده ای مشورت کرد و سپس دستور داد سنگسارش کنند . هنگامی که او را برای اجرای حدّ می بردند ، از کنار علی علیه السلام عبور کردند ، فرمود : این زن چه کار کرده است ؟ گفتند : دیوانه ای است از فلان قبیله که زنا کرده است وعمر دستور به رجم وی داده است . فرمود : او را بر گردانید ، سپس نزد عمر آمد و فرمود : مگر نمی دانی از سه نفر تکلیف بر داشته شده است : 1. دیوانه تا زمانی که عاقل شود ؛ 2. انسان خوابیده تا بیدار شود ؛ 3. بچّه تا به سن بلوغ به رسد. عمر گفت : آری ، شنیده ام ، فرمود : پس این زن را رها کن ، عمر او را آزاد کرد و شروع به تکبیر گفتن نمود .

 

سنن أبی داود ، سلیمان بن الأشعث أبو داود السجستانی الأزدی (متوفای275هـ) ج 4 ، ص 140 ، ح 4399 ، کِتَاب الْحُدُودِ ، بَاب فی الْمَجْنُونِ یَسْرِقُ أو یُصِیبُ حَدًّا ، ناشر : دار الفکر ، تحقیق : محمد محیی الدین عبد الحمید .

 

جالب است که بخاری نیز همین روایت را نقل کرده است ؛ اما همانند همیشه صدر و ذیل آن را حذف و فقط این قسمت را آورده است :

 

وقال عَلِیٌّ لِعُمَرَ أَمَا عَلِمْتَ أَنَّ الْقَلَمَ رُفِعَ عن الْمَجْنُونِ حتى یُفِیقَ وَعَنْ الصَّبِیِّ حتى یُدْرِکَ وَعَنْ النَّائِمِ حتى یَسْتَیْقِظَ .

 

صحیح البخاری، محمد بن إسماعیل أبو عبدالله البخاری الجعفی (متوفای256 هـ) ج 6 ، ص 2499 ، بَاب لَا یُرْجَمُ الْمَجْنُونُ وَالْمَجْنُونَةُ ، ناشر : دار ابن کثیر , الیمامة - بیروت - 1407 - 1987 ، الطبعة : الثالثة ، تحقیق : د. مصطفى دیب البغا .

 

و ابن عبد البر با سند صحیح می‌نویسد :

 

یحیى بن سعید عن سعید بن المسیب قال کان عمر یتعوذ بالله من معضلة لیس لها أبو الحسن وقال فى المجنونة التى أمر برجمها وفى التى وضعت لستة أشهر فأراد عمر رجمها فقال له على إن الله تعالى یقول وحمله وفصاله ثلاثون شهرا الحدیث وقال له إن الله رفع القلم عن المجنون الحدیث فکان عمر یقول لولا على لهلک عمر .

 

عمر بارها به خدا پناه می برد از این که مشکلی علمی برایش پیش آید وعلی علیه السلام نباشد ، یکی از این موارد زن دیوانه ای بود که دستور رجم وی را صادر کرده بود و یکی هم ‌‌ زنی که شش ماهه وضع حمل کرده بود وعمر می خواست بر وی حدّ جاری کند، علی علیه السلام فرمود: خداوند فرموده است: دوران بارداری و شیردهی سی ماه است، ونیز فرمود: خدای سبحان از مجنون تکلیف را بر داشته است، در چنین مواردی بود که عمر می گفت: اگر علی نبود عمر هلاک می شد.

 

الاستیعاب فی معرفة الأصحاب ، یوسف بن عبد الله بن محمد بن عبد البر (متوفای463 هـ) ج 3 ، ص 1103 ، ناشر : دار الجیل - بیروت - 1412 ، الطبعة : الأولى ، تحقیق : علی محمد البجاوی .

 

مواردی از این قبیل به روشنی اثبات می کند که حضور امیر مؤمنان علیه السلام نقش تمام کننده‌ای در احیای احکام الهی داشته و از طرفی پشتوانه‌ای محکم بر احقاق حقوق ستمدیدگان وجلوگیری از ظلم وستمگری داشته است.

 

طبق نقل سمعانی مشابه این قضیه در زمان عثمان نیز اتفاق افتاده بود که اگر امیر مؤمنان علیه السلام دخالت نمی‌کرد ، زنی مؤمنه به همراه فرزندی که در شکم داشت ، قربانی جهل خلیفه به احکام اسلامی می‌شد .

 

أن امرأة أتت بولد لستة أشهر من وقت النکاح ، فجاء زوجها إلى عثمان فی ذلک . فهم عثمان رضی الله عنه برجمها ، فقال علی : لا سبیل لک علیها ؛ لأن الله تعالى یقول : «وحمله وفصاله ثلاثون شهرا» وقال : «والوالدات یرضعن أولادهن حولین کاملین» فإذا ذهب الفصال حولین ، بقی للحمل ستة أشهر ، فترکها عثمان .

 

زنی شش ماهه فرزندش را به دنیا آورد ، همسرش نزد عثمان رفت وداستان را برای خلیفه تعریف کرد ، عثمان تصمیم به اجرای حدّ گرفت ، علی ‌علیه السلام فرمود : حق نداری حد جاری کنی ؛ زیرا خداوند می فرماید زمان بارداری و شیر دهی سی ماه است ، ونیز فرمود : مادران باید فرزندانشان را دو سال کامل شیر دهند ، وچون دوران شیر خوارگی که دو سال است کم شود برای حمل شش ماه می ماند ،‌ عثمان پس از شنیدن سخنان امیر علیه السلام آن زن را رها کرد .

 

تفسیر القرآن ، أبو المظفر منصور بن محمد بن عبد الجبار السمعانی (متوفای489هـ) ج 1 ، ص 236 ، ناشر : دار الوطن - الریاض - السعودیة - 1418هـ- 1997م ، الطبعة : الأولى ، تحقیق : یاسر بن إبراهیم و غنیم بن عباس بن غنیم .

 

استفاده از دانش فقهی و آگاهی از احکام دین ، امیر مؤمنان علیه السلام را وادار می کند که در مواردی از این قبیل سکوت نکند و از اجرای حد باطل جلوگیری نماید ؛ چرا که او وظیفه خویش می داند تا در برابر حقوق افراد و حفظ آبرو وشخصیت اجتماعی آنان بی تفاوت نماند ؛ همانگونه که در قضیه بیرون آوردن خلخال از پای یک زن یهودی فریاد بر می آورد و می‌فرماید که اگر مردی غیرتمند از شنیدن این حادثه تلخ بمیرد ، جای ملامت ندارد ؟

 

وَ لَقَدْ بَلَغَنِی أَنَّ الرَّجُلَ مِنْهُمْ کَانَ یَدْخُلُ عَلَى الْمَرْأَةِ الْمُسْلِمَةِ وَ الْأُخْرَى الْمُعَاهِدَةِ فَیَنْتَزِعُ حِجْلَهَا وَ قُلْبَهَا وَ قَلَائِدَهَا وَ رِعَاثَهَا مَا تَمْتَنِعُ مِنْهُ إِلَّا بِالِاسْتِرْجَاعِ وَ الِاسْتِرْحَامِ ثُمَّ انْصَرَفُوا وَافِرِینَ مَا نَالَ رَجُلًا مِنْهُمْ کَلْمٌ وَ لَا أُرِیقَ لَهُمْ دَمٌ فَلَوْ أَنَّ امْرَأً مُسْلِماً مَاتَ مِنْ بَعْدِ هَذَا أَسَفاً مَا کَانَ بِهِ مَلُوماً بَلْ کَانَ بِهِ عِنْدِی جَدِیراً .

 

خطبه 27 نهج البلاغه ، فیض الإسلام .

 

به من خبر رسیده که مردى از لشکر شام به خانه زنى مسلمان و زنى غیر مسلمان که در پناه حکومت اسلام بوده وارد شد ه، و خلخال و دستبند و گردن بند و گوشواره‏هاى آنها را به غارت برده ؛ در حالى که هیچ وسیله‏اى براى دفاع ، جز گریه و التماس کردن ، نداشته‏اند !

 

لشکریان شام با غنیمت فراوان رفتند ، بدون این که حتّى یک نفر آنان ، زخمى بردارد ، و یا قطره خونى از او ریخته شود ، اگر براى این حادثه تلخ ، مسلمانى از روى تأسّف بمیرد ، ملامت نخواهد شد ، و از نظر من سزاوار است .

 

پس برای شخصیتی همانند امیر مؤمنان علی علیه السلام بسیار سخت و ناگوار است که شاهد سنگسار شدن زن مسلمانی باشد که با تهمت زنا ، حیثیت وآبروی وی را زیر سؤال برده و پایه های محکم اعتقادی مردم را با اجرای غلط دستورات خداوند متزلزل می کنند .

 

بنا بر این وظیفه خویش می داند که از حریم اجرای حدود الهی به درستی حفاظت و از تجاوز به حریم حقوقی مردم جلوگیری نماید .

مرجعیّت علمی امام امیر المؤمنین علیه السلام :

 

امام با دانش فراگیر که حاصل عنایات خداوندی و حضور در مکتب صاحب وحی بود مسؤولیّت پاسخ گوئی و گره گشائی از مشکلات و معضلات علمی را به دوش می کشید و مسلمان و غیر مسلمان آن حضرت را پناهگاهی مناسب برای شکوفائی ذهن و فکر خویش می دانستند و در هر موضوعی که احساس نیاز می کردند به تنها مردان میدان‌های علوم و دانش مراجعه می کردند . به همین جهت بخش مهمی از همکاری‌های امیر المؤمنین علیه السلام با خلفا مربوط به مسائلی می‌شد که در فهم و پاسخ آن دچار مشکل می شدند و مجبور می‌شدند که از امیر المؤمنین علیه السلام در باره آن سؤال کنند .

 

در چنین مواردی وظیفه امام و هر اندیشمند آگاهی است تا پاسخ‌های لازم و قانع کننده‌ای ارائه دهد و دیگران را از دانش خویش بی نصیب نگذارد ؛ زیرا از رسول خدا صلی الله علیه وآله شنیده بود که می‌فرمود :

 

فَوَاللَّهِ لَأَنْ یَهْدِیَ الله بِکَ رَجُلًا وَاحِدًا خَیْرٌ لک من أَنْ یَکُونَ لک حُمْرُ النَّعَمِ

 

‌‌‌‌به خدا سوگند اگر خداوند یک نفر را به وسیله تو هدایت کند، از شتران سرخ مو برای تو بهتر است..

 

صحیح البخاری، محمد بن إسماعیل أبو عبدالله البخاری الجعفی (متوفای256 هـ) ج 3 ص 1357 ، ح 3498 ، بَاب مَنَاقِبِ عَلِیِّ بن أبی طَالِبٍ ، ناشر : دار ابن کثیر ، الیمامة - بیروت - 1407 - 1987 ، الطبعة : الثالثة ، تحقیق : د. مصطفى دیب البغا .

 

ابن عبد البر قرطبی به نقل از امیر مؤمنان علیه السلام می‌نویسد :

 

وقال علی رضی الله عنه یؤخذ على الجاهل عهد بطلب العلم حتى أخذ على العلماء عهد ببذل العلم للجهال .

 

بر افراد جاهل پیمان بر یادگیری ودانش اندوزی وبر دانشمندان پیمان بر آموختن به نادانان گرفته شده است.

 

جامع بیان العلم وفضله ، یوسف بن عبد البر النمری (متوفای463 هـ) ج 1 ، ص 122 ، ناشر : دار الکتب العلمیة - بیروت – 1398 .

 

و در روایت دیگر می‌گوید :

 

عن أبی هریرة أن رسول الله صلى الله علیه وسلم قال مثل الذی یتعلم العلم لا یحدث به الناس کمثل الذی رزقه الله مالا لاینفق منه .

 

رسول خدا صلی اللّه علیه وآله فرمود: کسی که دانشی بیندوزد ولی به دیگران آموزش ندهد، مانند کسی است که ثروت دارد ولی انفاق نکند.

 

جامع بیان العلم وفضله ، ابن عبد البر ، ج 1 ص 122 .

 

امیر المؤمنین علیه السلام به ارزش این سخنان به خوبی واقف است و می داند دانشی که خداوند به وی ارزانی داشته او را همواره ملجأ مردم در امور علمی قرار داده است ؛ پس او باید راهنمای همه گمراهان و مشکل گشای همه ناتوانان باشد چه آن فرد از رعیت باشد و یا خلیفه مسلمانان .

 

ابن حجر هیثمی در الصواعق می‌نویسد :

 

ولقد قال له «أنت منی بمنزلة هارون من موسى إلا أنه لا نبی بعدی » وکان عمر إذا أشکل علیه شیء أخذ منه ... ولقد کان عمر یسأله ویأخذ عنه ولقد شهدته إذا أشکل علیه شیء قال ههنا علی .

 

رسول خدا صلی اللّه علیه وآله به علی علیه السلام فرمود: نسبت تو به من همانند نسبت هارون به موسی است ولی بعد از من پیامبری نخواهد بود. عمر هر گاه برایش مشکلی پیش می آمد از علی کمک می گرفت ... عمر از علی می پرسید و از او کسب علم می کرد ، ومن مشاهده کردم که هر گاه امری بر عمر مشکل می شد می گفت : علی اینجا است .

 

الصواعق المحرقة على أهل الرفض والضلال والزندقة ، أبو العباس أحمد بن محمد بن علی ابن حجر الهیثمی (متوفای973هـ )، دار النشر : مؤسسة الرسالة - لبنان - 1417هـ - 1997م ، الطبعة : الأولى ، تحقیق : عبد الرحمن بن عبد الله الترکی - کامل محمد الخراط .

 

مناوی در فیض القدیر می‌نویسد :

 

«أنا مدینة العلم وعلی بابها فمن أراد العلم فلیأت الباب » فإن المصطفى المدینة الجامعة لمعانی الدیانات کلها أو لا بد للمدینة من باب فأخبر أن بابها هو علی کرم الله وجهه فمن أخذ طریقه دخل المدینة ومن أخطأه أخطأ طریق الهدى وقد شهد له بالأعلمیة الموافق والمخالف والمعادی والمحالف .

 

خرج الکلاباذی أن رجلا سأل معاویة عن مسألة فقال : سل علیا هو أعلم منی فقال : أرید جوابک قال : ویحک کرهت رجلا کان رسول الله یعزه بالعلم عزا وقد کان أکابر الصحب یعترفون له بذلک

 

وکان عمر یسأله عما أشکل علیه جاءه رجل فسأله فقال : ههنا علی فاسأله فقال : أرید أسمع منک یا أمیر المؤمنین قال قم لا أقام الله رجلیک ومحى اسمه من الدیوان .

 

رسول خدا صلی اللّه علیه وآله فرمود: من شهر علم وعلی دَرِ آن است و هر کس طالب دانش است، باید از دَر وارد شود . رسول خدا صلی اللّه علیه و آله مرکز وجامع همه مسائل ومعارف دینی است که برای دست رسی به آن باید از راه مخصوصش وارد شد و خود او علی را دَرِ ورودی به این مرکز قرار داده است ، و هر کس اشتباه برود راه هدایت را گم کرده است ، موافق ومخالف به اعلمیّت وبرتری علمی علی علیه السلام گواهی داده اند .

 

کلابذی نقل کرده است : مردی از معاویه مسأله ای پرسید ، گفت : از علی به پرس او علمش بیشتر از من است ، گفت : می خواهم پاسخ تو را بشنوم ، گفت : ساکت باش ، از مردی خوشت نمی آید که رسول خدا دانش او را قوی ومحکم کرد ، بزرگان از اصحاب به این موضوع اعتراف داشتند ، هر گاه کسی از عمر مسأله‌ای می پرسید ، می گفت : علی اینجا است از او به پرس ، آن شخص می گفت : دوست دارم پاسخ خلیفه را بشنوم ، عمر می‌گفت : بلند شو برو ، خدا پاهایت را ناتوان گرداند ، سپس اسم آن شخص را از دیوان بیت المال حذف می کرد .

 

فیض القدیر شرح الجامع الصغیر ، عبد الرؤوف المناوی (متوفای1031 هـ) ، ج 3 ص 46 ، ناشر : المکتبة التجاریة الکبرى - مصر - 1356هـ ، الطبعة : الأولى .

 

بنابراین نمی‌توان پاسخ به سؤالات آن حضرت را به حساب همکاری با خلفا گذاشت و رضایت آن حضرت را از حکومت آن‌ها استنباط کرد .

دفاع امیر مؤمنان علیه السلام از اسلام بود ، نه از خلفا :

 

مشورت‌ها و همکاری‌های امیر مؤمنان با خلفا در زمینه‌های دفاعی و جنگی نیز منحصر می‌شود به مواردی که بحران‌های سیاسی و نظامی ـ به خاطر سوء تدبیر حاکمان ـ اصل و اساس جامعه اسلامی را به خطر می‌انداخته است ، بنابراین نباید این گونه راهنمائیها و همکاری‌ها را به حساب دفاع از خلفا و اعلام رضایت از آن‌ها گذاشت ؛ زیرا آن حضرت در حقیقت از ثمره بیست و سه سال زحمت طاقت فرسای رسول خدا و جانفشانی‌های خودش در گسترش اسلام حفاظت و نگاهبانی می‌کرد ، نه از حکومت خلفا یا تأیید لشکر کشی‌ها و جنگ‌های خلفا .

 

برای روشن شدن مطلب به یک مورد از این بحران‌ها اشاره می‌کنیم که امیر مؤمنان با تدبیر معجزه آسای خود اسلام را از خطر نابودی کامل نجات داد .

 

جنگ نهاوند از خطرناکترین جنگ‌های صدر اسلام بود ؛ زیرا لشکر شکست خورده ایرانیان برای جبران آنچه در جنگ‌های گذشته از دست داده بود‌ ، لشکر عظیمی را از سراسر ایران متشکل از 150 هزار نفر تشکیل داد تا این بار نه تنها لشکر مسلمانان را در کوفه شکست دهد ؛ بلکه تمام کشور اسلامی را تصرف و اسلام را نابود کند .

 

ابن اثیر جزری در باره تعداد لشکر ایرانیان در این جنگ می‌نویسد :

 

وأما الوقعة [ای واقعة النهاوند] فهی زمن عبد الله فنفرت الأعاجم بکتاب یزدجرد فاجتمعوا بنهاوند على الفیرزان فی خمسین ألفا ومائة ألف مقاتل ...

 

حادثه وجنگ نهاوند پس از شکست ایرانیان بود که در نهاوند تعداد یکصدو پنجاه هزار نفر به فرماندهی فیروز گرد آمدند.

 

الکامل فی التاریخ ، أبو الحسن علی بن أبی الکرم محمد بن محمد بن عبد الکریم الشیبانی (متوفای630هـ) ج 2 ، ص 412 ، ناشر : دار الکتب العلمیة - بیروت - 1415هـ ، الطبعة : ط2 ، تحقیق : عبد الله القاضی .

 

برای روشن شدن حساسیت این جنگ و نقش شکست و یا پیروزی مسلمانان در سرنوشت مسلمانان ، اصل نامه عمار یاسر را از کتاب الفتوح ابن أعثم نقل می‌کنیم .

 

عمار یاسر این گونه می‌نویسد :

 

أما بعد ... أن أهل الری وسمنان وساوه وهمذان ونهاوند وأصفهان وقم وقاشان وراوند واسفندهان وفارس وکرمان وضواحی أذربیجان قد اجتمعوا بأرض نهاوند فی خمسین ومائة ألف من فارس وراجل من الکفار ، وقد کانوا أمروا علیهم أربعة من ملوک الأعاجم منهم ذو الحاجب خرزاد بن هرمز وسنفاد بن حشروا وخهانیل بن فیروز وشرومیان بن اسفندیار ، وأنهم قد تعاهدوا وتعاقدوا وتحالفوا وتکاتبوا وتواصوا وتواثقوا على أنهم یخرجوننا من أرضنا ویأتونکم من بعدنا ، وهم جمع عتید وبأس شدید ودواب فره وسلاح شاک وید الله فوق أیدیهم ،فإنی أخبرک یا أمیر المؤمنین أنهم قد قتلوا کل من کان منا فی مدنهم ، وقد تقاربوا مما کنا فتحناه من أرضهم ، وقد عزموا أن یقصدوا المدائن ویصیروا منها إلى الکوفة ، وقد والله هالنا ذلک وما أتانا من أمرهم وخبرهم ، وکتبت هذا الکتاب إلى أمیر المؤمنین لیکون هو الذی یرشدنا وعلى الأمور یدلنا ، والله الموفق الصانع بحول وقوته ، وهو حسبنا ونعم الوکیل ، فرأی أمیر المؤمنین أسعده الله فیما کتبته والسلام .

 

مردم ری ، سمنان ، ساوه ، همدان ، اصفهان ، قم ، کاشان ، راوند ، فارس ، کرمان و اطراف آذربایجان در سرزمین نهاوند با یکصد و پنجاه هزار سواره نظام و پیاده نظام تحت فرماندهی چهار نفر از پادشاهان ، با مردانی مصمم و تجهیزات کامل و مرکب‌هایی نیرومند و سلاح‌هایی مجهّز جمع شده و پیمان بسته و هم قسم شده اند ، تا ما را از سرزمین مان بیرون کنند ؛ اما دست خدا بالای همه دست ها است .

 

بدان که تمام یاران و دوستان ما را در شهر‌هایشان کشته‌اند و به سرزمین‌هایی که آزاد کرده‌ایم نزدیک شده‌اند و تصمیم دارند شهرهای ما را یکی پس از دیگری تا کوفه تصرف نمایند ، به خدا سوگند ما از آنچه خبر از آنان می رسد در هراسیم ، این نامه را نوشتم تا خودت تصمیم بگیری و ما را راهنمائی کنی .

 

پس از دریافت نامه توسط عمر ، چنان ارتعاشی بر بدنش افتاد که مسلمانان صدای برهم خوردن دندان‌های وی را می‌شنیدند .

 

ابن اعثم این چنین ادامه می‌دهد :

 

فلما ورد الکتاب على عمر بن الخطاب رضی الله عنه وقرأه وفهم ما فیه وقعت علیه الرعدة والنفضة حتى سمع المسلمون أطیط أضراسه ، ثم قام عن موضعه حتى دخل المسجد وجعل ینادی : أین المهاجرون والأنصار ؟ ألا ! فاجتمعوا رحمکم الله وأعینونی أعانکم الله .

 

ثم قال : أیها الناس ! هذا یوم غم وحزن فاستمعوا ما ورد علی من العراق ، فقالوا : وما ذاک یا أمیر المؤمنین ؟ فقال : إن الفرس أمم مختلفة أسماؤها وملوکها وأهواؤها وقد نفخهم الشیطان نفخة فتحزبوا علینا وقتلوا من فی أرضهم من رجالنا ، وهذا کتاب عمار بن یاسر من الکوفة یخبرنی بأنهم قد اجتمعوا بأرض نهاوند فی خمسین ومائة ألف وقد سربوا عسکرهم إلى حلوان وخانقین وجلولاء ، ولیست لهم همة إلا المدائن والکوفة ، ولئن وصلوا إلى ذلک فإنها بلیة على الاسلام وثلمة لا تسد أبدا ، وهذا یوم له ما بعده من الأیام ، فالله الله یا معشر المسلمین ! أشیروا علی رحمکم الله .

 

وقتی که نامه به دست عمر رسید وآن را خواند و از مضمون آن آگاه شد، لرزه بر اندامش افتاد که از شدت ناراحتی ، مسلمانان صدای بر هم خوردن دندانهایش را می شنیدند ، از جایش حرکت کرد و داخل مسجد شد وفریاد زد : مهاجران و انصار کجایند ؟ همه جمع شوید ، خدا شما را رحمت کند ، کمکم کنید ، خدا شما را کمک کند .

 

سپس گفت : ای مردم ! امروز روز غم و اندوه است ، بشنوید که از عراق چه خبری رسیده است ، گفتند : چه اتفاق افتاده است ؟ گفت : مردم ایران همه از هم جدا و متفرق بودند ؛ ولی با دمیدن شیطان گرد هم جمع شده‌اند و دوستان ما را در شهر ها کشته اند ، این نامه عمار یاسر است که از کوفه نوشته است : یکصد و پنجاه هزار نفر در سر زمین نهاوند گرد آمده و عده‌ای از آنان تا شهرهای حلوان و خانقین و جلولاء پیشروی کرده اند ، قصد آنان تصرف مدائن و کوفه است ، اگر به این دو شهر برسند مصیبت و صدمه‌ای بر اسلام وارد خواهد شد که جبران نخواهد داشت ، شما را به خدا نظرتان را برای من بازگو کنید .

 

اطرفیان خلیفه ؛ از جمله طلحة بن عبید الله ، زبیر بن عوام ، عبد الرحمن بن عوف ، چیزی جز دلداری دادن ، چیزی نداشتند که با عنوان راهکار به خلیفه پیشنهاد کنند . عمر پس از شنیدن سخن هر یک ، ارتعاش بدنش بیشتر شد و می‌گفت :

 

أرید غیر هذا الرأی .

 

تا این که عثمان بن عفان پیشنهاد کرد تا شخص عمر با همه مهاجران و انصار برای نابودی لشکریان ایران پیش قدم شود .

 

وأنا أشیر علیک أن تسیر أنت بنفسک إلى هؤلاء الفجار بجمیع من معک من المهاجرین والأنصار فتحصد شوکتهم وتستأصل جرثومتهم ... تکتب إلى أهل الشام فیقبلوا علیک من شامهم ، وإلى أهل الیمن فیقبلوا إلیک من یمنهم ، ثم تسیر بأهل الحرمین مکة والمدینة إلى أهل المصرین البصرة والکوفة ، فتکون فی جمع کثیر وجیش کبیر ، فتلقى عدوک بالحد والحدید والخیل والجنود ...

 

عثمان به عمر گفت : خودت همراه مهاجران و انصار برای در هم کوبیدن شوکت گردن کشان حرکت کن ... به مردم شام نامه به نویس تا از شام حرکت کنند و تو را یاری کنند ، به مردم یمن نامه به نویس تا از یمن حرکت کنند ، سپس مردم مدینه و مکه با تو همراه می‌شوند تا به کوفه و بصره برسی ، لشکری بزرگ برای رویاروئی با دشمنان فراهم خواهد آمد .

 

عمر که از پیشنهاد عثمان دلش آرام نگرفته بود ، ناگزیر دست به دامن «پناه امت» و مشکل گشای زمانش شد و گفت:

 

یا أبا الحسن ! لم لا تشیر بشیء کما أشار غیرک ؟

 

ای ابو الحسن ! چرا مانند دیگران راهنمائی و نظر نمی دهی ؟

 

علی علیه السلام مهر سکوت را شکست و مانند همیشه دل سوزانه برای عزّت و نجات امت اسلامی هر آن چه لازم دانست به عمر پیشنهاد نمود :

 

إن کتبت إلى الشام أن یقبلوا إلیک من شامهم لم تأمن من أن یأتی هرقل فی جمیع النصرانیة فیغیر على بلادهم ویهدم مساجدهم ویقتل رجالهم ویأخذ أموالهم ویسبی نساءهم وذریتهم ، وإن کتبت إلى أهل الیمن أن یقبلوا من یمنهم أغارت الحبشة أیضا على دیارهم ونسائهم وأموالهم وأولادهم .

 

وإن سرت بنفسک مع أهل مکة والمدینة إلى أهل البصرة والکوفة ثم قصدت بهم قصد عدوک انتقضت علیک الأرض من أقطارها وأطرافها ، حتى إنک ترید بأن یکون من خلفته وراءک أهم إلیک مما ترید أن تقصده ، ولا یکون للمسلمین کانفة تکنفهم ولا کهف یلجؤون إلیه ، ولیس بعدک مرجع ولا موئل إذ کنت أنت الغایة والمفزع والملجأ ، فأقم بالمدینة ولا تبرحها فإنه أهیب لک فی عدوک وأرعب لقلوبهم ، فإنک متى غزوت الأعاجم بنفسک یقول بعضهم لبعض : إن ملک العرب قد غزانا بنفسه لقلة أتباعه وأنصاره ، فیکون ذلک أشد لکلبهم علیک وعلى المسلمین ، فأقم بمکانک الذی أنت فیه وابعث من یکفیک هذا الامر والسلام .

 

اگر به مردم شام نامه به نویسی و آنان برای کمک ، شام را ترک کنند ، ترس از آن است که نصرانیان تحت فرماندهی هرقل سرزمین آنان را هدف قرار دهد ، مساجد را ویران و مردان را بکشد ، اموال را غارت و زنان را به اسارت گیرد . و اگر به مردم یمن نامه به نویسی تا به کمک بشتابند ، ایمن از مردم حبشه نخواهند بود که بر سرزمین آنان بتازند و اموالشان را غارت و زنانشان را به اسارت گیرند و فرزندانشان را بکشند .

 

و اگر خودت با مردم مکه و مدینه به طرف بصره و کوفه حرکت کنی و زمین را دور بزنی تا به دشمن برسی ، مسلمانان پشتیبان و پناهگاهی نخواهند داشت تا به او تکیه کنند ؛ پس در مدینه بمان که برای دشمن سخت‌تر و وحشت را در دل آنان بیشتر می کند ؛ چون اگر خودت به جنگ ایرانیان بروی خواهند گفت رهبر عرب‌ها تنها مانده و نفراتش کم است و با دلگرمی بیشتری خواهند جنگید ، پس سربازان را روانه کن وخودت بمان .

 

کتاب الفتوح ، العلامة أبی محمد أحمد بن أعثم الکوفی (متوفاى314 هـ) ، ج 2 ص290 ـ 295 ، تحقیق : علی شیری ( ماجستر فی التاریخ الإسلامی ) ناشر : دار الأضواء للطباعة والنشر والتوزیع ، چاپ : الأولى ، 1411هـ .

 

اگر امیر مؤمنان در چنین مسأله مهمی دخالت و راهنمائی نمی کرد ، چه سرنوشتی در انتظار اسلام و مسلمین بود ؟

 

آیا می‌توان ادعا کرد که امیر مؤمنان از خلیفه دفاع و برای او خیرخواهی کرده است ؟!

 

آیا این گونه مشورت دادن و راهنمایی کردن می‌تواند رضایت و تأیید آن حضرت را از حکومت خلفا ثابت کند ؟!

چرا على (ع) در فتوحات شرکت نداشت ؟

 

امیرمؤمنان علیه السلام که به سبب شجاعت ها و فداکارى هاى فراوان در نبردهاى دوران پیامبر صلى الله علیه وآله و مهارت هاى بسیار در امور جنگى ، کارنامه درخشانى از خویش به یادگار گذاشته بود ، نقش تعیین کننده امیر مؤمنان در نبردهاى عصر پیامبر صلى الله علیه وآله هم چون پیکارهاى بدر، احد، خندق، خیبر و... از او یک جنگاور تمام عیار و بلامنازع ساخته بود ؛ چنان که خود مى فرماید :

 

وَ هَلْ أَحَدٌ مِنْهُمْ أَشَدُّ لَهَا مِرَاساً ، وَأَقْدَمُ فِیهَا مَقَاماً مِنِّی ! لَقَدْ نَهَضْتُ فِیهَا وَمَا بَلَغْتُ الْعِشْرِینَ .

 

نهج البلاغه ، خطبه 27 .

 

 آیا یکى از قریش تجربه‌هاى جنگى سخت و دشوار مرا دارد ؟ و آیا کسى در پیکار توانست از من پیشى بگیرد ؟ هنوز بیست ساله نشده بودم که در میدان نبرد حضور فعال داشتم .

 

خلیفه دوم، عمر بن خطّاب اعتراف مى کند :

 

واللّه لولا سیفه لما قام عمود الإسلام .

 

ابن أبى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 12، ص 82 .

 

اگر شمشیر علی علیه السلام نبود‌ ، عمود خیمه اسلام استوار نمی‌شد .

 

با توجه به این ویژگی‌ها ، خلفا نمى توانستند در برابر دوری علی علیه السلام از میادین نبرد بى تفاوت باشند ؛ چراکه شرکت نکردن امیر مؤمنان در فتوحات و انزواى حضرت مى توانست این سؤال را در اذهان مسلمانان برانگیزاند که چرا على بن ابى طالب علیه السلام با آن همه سوابق درخشان در نبردهاى گذشته ، اکنون که زمان انتشار اسلام در سرزمین هاى کفر و شرک رسیده است ، بى تفاوت و یا منزوى است ؟

 

مگر چه اتّفاقى افتاده و چه تغییرى حاصل شده که امیر مؤمنان در هیچ یک از جنگ ها شرکت نمى کند ؟

 

آیا جهاد با مشرکان را واجب نمى داند ؟ ! و یا خلافت خلفا را مشروع نمى داند و این جنگ ها را بدعت مى داند ؟ یا این که نشر اسلام را در سایه به اصطلاح فتوحات (شما بخوانید در سایه شمشیر) معقول نمى داند ؟ و نمى خواهد آیندگان به آیین سراسر مهر و عطوفت اسلام ، به صورت یک دین خشونت محور نگاه کنند ، و عملکرد خلاف دین و عقل فرماندهان را به حساب اسلام بگذارند ؟

آمار مشورت‌های خلفا با امیر مؤمنان علیه السلام :

 

توجه به تعداد نظر خواهیها و مشورت و در خواست کمک فکری از امیر مؤمنان علیه السلام ، از یک طرف نشان دهنده در ماندگی خلفا در حلّ مشکلات و نیازمندی آنان به دانش و تجربه امیر مؤمنان است ، و از طرفی محدود بودن موارد مراجعه و نظر خواهی است که گویای ارتباط اندک و دور بودن از مسائل حکومتی است.

 

محقق معاصر شیخ نجم الدین عسکرى در کتاب «علی والخلفاء» می نویسد:

 

ابوبکر در 2 سال و 3 ماه (27 ماه) دوران خلافت خویش 14 مورد به حضرت مراجعه داشته‏ است.

 

علی والخلفاء ، ص 73 - 97.

 

از مجموع 14 مورد : 9 مورد پرسشهاى علمى ؛ 4 مورد احکام شرعى و قضاوت ؛ 1 مورد نظامى بوده است .

 

گفتنى است که از 14 مورد فقط 4 مورد (3 مورد علمى و1 مورد شرعى) مراجعه مستقیم ابوبکر به امام بوده است . در 9 مورد باقیمانده : در 2 مورد پس از مشاوره خلیفه با صحابه ، امام نظر خود را اظهار نموده ، در 2 مورد به علت حضور در صحنه اظهار نظر کرده ؛ در 3 مورد به امام خبر رسیده اقدام نموده است . در 2 مورد شخصی واسطه بین امام و خلیفه بوده است.

 

آیا صحیح است که بگوییم : ابوبکر در مدت خلافت خود در همه کارهاى مهم با على علیه السلام مشورت مى‏کرده وهیچ عملی بدون نظرخواهی انجام نداده است؟ .

 

 عمر بن خطاب در 10 سال و 5 ماه (125 ماه) دوران خلافت، 85 مورد به حضرت امیر علیه السلام مراجعه داشته است .

 

علی والخلفاء ، ص 99 – 333 .

 

از مجموع 85 مورد مشورت خواهی عمر از امام على علیه السلام، 59 مورد امور قضایى ؛ 21 مورد پرسش‏هاى علمى ؛ 3 مورد امور مالى ؛ 2 مورد امور نظامى بوده است .

 

 جالب توجه این جا است که از مجموع 85 مورد : 27 مورد به امام علیه السلام مراجعه ابتدایى و مستقیم داشته است ؛ 13 مورد مسائل شرعى و قضایى ، 2 مورد امور مالى و 1 مورد پرسش علمى ، خلیفه ابتدا به صحابه مراجعه کرده سپس نظر امام را پرسیده است.

 

 در باقیمانده موارد نیز حضرت در صحنه حضور داشته و اظهار نظر فرموده است ؛ یعنى در 42 مورد با این که دسترسى به امام امکان پذیر بوده وجود حضرت نادیده انگاشته شده است .

 

با توجه به نکات یادشده آیا صحیح است به دروغ ادعا شود که حضرت عمر پیوسته در مشکلات و گرفتارى‏ها به امیر مؤمنان مراجعه مى‏کرد ؟

 

عثمان در 12 سال (144 ماه) دوران خلافت 8 مورد به حضرت مراجعه داشته است.

 

علی والخلفاء ، ص 335 – 345 .

 

از مجموع 8 مورد دخالت امام در امور زمان عثمان :

 

 أوّلاً: تمام این امور در حوزه بیان مسائل شرعى و نحوه اجراى حدود وقضاوت بوده است ؛

 

ثانیاً: 3 مورد رجوع مستقیم خلیفه به امام بوده و 4 مورد امام در صحنه حاضر بوده و اظهار نظر فرموده است .

 

جالب این در یکى از موارد عثمان به امام گفت: «إنّک لکثیر الخلاف علینا».

 

 مسند أحمد، ج 1 ص 100 .

 

 معاویه هفت مورد به امیر مؤمنان علیه السلام مراجعه داشته است .

 

علی والخلفاء، ص 329 - 358.

...

نظرات ()         ۱۳۸٧/۱٢/٤ - توکلی

سو, قصد به جان امیرالمومنین علیه السلام در نماز

خیلی جالب است که در مطالب نوشته شده تاریخ نویسان صدر اسلام شخصی بنام خالدبن ولید به چشم می خورد که به او لقب سیف الله داده شده است . بدون شک صحنه هایی از دلاوریهای او در صدر اسلام به چشم می خورد که جنگ موته یکی از آن صحنه هاست . اما او از جمله کسانی بود که به انحراف رفت . داستان زیر موید همین مطلب است :

 آنها می گفتند پیغمبر (ص) از دنیا رفت و مسلمین را بی سرپرست گذاشت با نقشه های حساب شده درسقیفه جمع شدند و ابی بکر را بر تخت خلافت نشاندند و بسیاری از مردم را با تهدید و ضرب و شتم اجباراً وادار به بیعت کردند ، فدک را گرفته و مخالفان را قلع و قمع کردند ولی باز هم وجود علی (علیه السلام) برای حکومتشان سنگینی می کرد و خیال و خواب راحتی نداشتند!

درصدد برآمدند تا کار او را هم یک سره کنند!!

شب در خانه ابی بکر جمع شدند و به تبادل نظر پرداختند، و پس از بحث و بررسی برای پیاده کردن نقشه شومشان مسجد و نماز را انتخاب کردند...

بدین ترتیب که علی (علیه السلام) همیشه نماز را در اول وقت و در مسجد می خواند وقت نماز که رسید خالدبن ولید در صف نماز پهلوی علی(ع) بنشیند و تا ابی بکر سلام آخر نماز را گفت خالد به علی(ع) حمله کند و او را به قتل برساند...

خالد مردی آدم کش و شریر بود این مرد در تاریخ زندگی خود از آنچه مردان دنیا به یادگار می گذراند جز جنگها و قتلهای فجیع یادگار دیگر از خود نگذاشت .

خالدبن ولید از عواطف و احساسات بشریت مطلقاً تهی بود فقط مرد رزم بود در آن روزگار که بت می پرستید آلت دست ابوسفیان بود فقط انتظار داشت ویرا به قتل و غارت فرمان بدهد او هم فرمانش را اطاعت کند.

در غزوه احد هم بر سواران لشگر قریش فرمان می داد ووقتی هم که مسلمان شد باز هم چشمش شمشیرش را نگاه می کرد.

از فضایل و علومی که اصحاب رسول الله بهره‌ور بودند این مرد حرفی نیاموخته بود علمای حدیث از اصحاب پیغمبر عموماً حدیث‌ها روایت کرده‌اند نه تنها مردان بلکه زنانی هم که شرف صحبت پیغمبر را ادراک کرده بودند از پیغمبر اخبار و احادیث فراگرفتند و به دیگران سپردند ولی این خالدبن ولید حتی یک حدیث هم از رسول اکرم روایت نکرده و هیچ کس از این مرد سخنی در معارف و فقه نشنیده بود.

خالدبن ولید که لقب سیف الله به خود داده بود جز(سیف ) خود هیچ کس و هیچ چیز را نمی‌شناخت خالدبن ولید با خشنودی و رضا و رغبت قبول کرد که علی(ع) را بکشد.

ابوالحسن ، وصّی رسول الله ، داماد رسول الله ، پدر فرزندان رسول الله را بی جرم و گناه در مسجد رسول الله به خاک و خون بغلطاند.

چرا؟ برای اینکه ابوبکر چنین خواسته و حکومت قریش چنین اقتضا کرده است.

اسماء بنت عمیس ،‌مادر محمّدبن ابی بکر که ابتدا همسر جعفربن ابی طالب بود از این توطئه آگاه شد و سخت دست و پا گم کرد.

یا رب ! این قوم می خواهند علی را بکشند. آن کس که مأمور این کار شده آدم کوچکی نیست. خالدبن ولید است. یک لحظه هم از انجام این فرمان سرپیچی نخواهد کرد واز هیچ جنایتی هم ابا نخواهد داشت . باید علی (علیه السلام) را از این توطئه آگاه ساخت وای به چه ترتیب اگر اولیای امور سر در بیاورند که همسر خلیفه اسرار کمیته را فاش می کند قضیه صورت بسیار بدی به خود خواهد گرفت.

بنابراین از دستش بر نمی آید که شخصاً به دیدار امیرالمومنین رود یا جریان را به وی پیغام دهد. و در عین حال نمی توانست بنشیند و تماشا کند که خالدبن ولید علی را با شمشیر از پای در بیاورد.

اسماء کنیز خود را به خلوت خواست و گفت :

همین حالا برمی‌خیزی و به خانه دختر رسول الله (ص) می روی.

ـ برای چه خانم ؟ آیا پیامی دارید که به فاطمه زهر (ع) برسانم. ـ نه با فاطمه زهرا کاری ندارم. با شوهرش کار دارم . علی بن ابی طالب (ع) شوهر فاطمه زهرا(س) ، می شناسیش.

ـ آری خانم ! چطور من ابوالحسن علی(ع) را نمی شناسم؟

اسماء اندکی مکث کرد و آنوقت گفت :

-  گوش کن ، من در قرائت یک آیت مقدس از قرآن کریم دچار تردید شده‌ام. چون نمی‌دانم قرائت من درست است یا نه علی(ع) حافظ قرآن و قاری و نگهبان قرآن است . او قرائت قرآن را از رسول اکرم آموخته و می خواهم از زبان او این آیه را بشنوم و از تردید و تشویش در بیایم.

کنیز با جنب و جوش مشتاقانه‌ای گفت : اطاعت می کنم خانم.

حالا بگویید ببینم آن آیت شریف کدام آیه است.

اسماء سرش را جلوتر آورد گفت : درست گوش بگیر. آنقدر تکرارش کن تابتوانی در‌ آنجا بازبگویی.

برو بدر خانه عصمت و طهارت و در بکوب وعلی (ع) را بخواه وقتی از اتاق بدرآمد بی آنکه سخنی بگویی این آیت کریم راتلاوت کن (وَجاءَ رَجُلٌ مَنْ اَقْصَی المْدینَةِ یسْعی قالَ یا مُوسی اِنَّ اَلمَلَأ یأتَمِروُنَ بِکَ لِیقْتلوکَ فَاخرُج اِنّی لَکَ مِنَ‌النّاصِحینَ). (ماخذ: قصص آیه 20)

مردی از دورترین گوشه شهر دوان وان آمد و گفت ای موسی ملت باهم مشورت می‌کنند که تو را بکشند شهررا ترک کن ، من خیر تورا می خواهم.

دخترک گفت : خوب آن وقت چکار کنم؟

خودش می داند چگونه قرائت این آیه را اصلاح کند.

کنیزک چند بار این آیه را تکرار کرد و به راه افتاد . تا چشمش بر ایوان خانه امیرالمومنین افتاد و گفت خانم اسماء قرائت این آیه را از شما می پرسد.

و بعد این آیه را تلاوت کرد . امیرالمومنین که بی درنگ معنی این پیام مرموز رادریافته بود لبخندی زد و فرمود : اِنَّ الله یحوُلُ بَینی وَ بَینَهُم.(خدا میان من و دشمنان من حایل خواهد بود)

-         چه یا ابالحسن ؟ چه فرمودید ؟ به خانم بگویم اِنَّ الله یحوُلُ بَینی وَ بَینَهُم .

- آری همین را بگویید.

سحرگاه مثل همیشه لباسش را پوشید و به سمت مسجد به راه افتاد.

باید دانست که امیرالمومنین (ع) پس از رحلت رسول اکرم (ص) جز به خاطر نماز از خانه‌اش بدر نمی آید. قسم خورده بود تا قرآن را جمع آوری نکنم جز برای نماز ردا بدوش نگیرم و پا از خانه بیرون نگذارم .

امیرالمومنین (ع) در صف اول جماعت به نمازایستاد.

« این نکته را هم باید بیاد داشت که اقتدا در نماز جمات دلیل اعتراف به خلافت امام جماعت نیست زیرا در صدر مذهب اسلام هر چند نفر که دور هم جمع بودند به هنگام نماز یک نفر را جلو می انداختند و به وی اقتدا می کردند. علی(ع) به نماز ایستاد و خالدبن ولید هم پهلوی وی به نماز پرداخت.

همین که ابوبکر به قرائت فاتحه الکتاب پرداخت از تصمیمی که شب گذشته گرفته بود پشیمان شد. چه نقشه شومی کشیدیم .

خالدبن ولید در پایان این نماز ناگهانی با شمشیر به علی(علیه السلام) حمله خواهد آورد.

و چون علی (ع) مطلقاً بی خبر و بی انتظار است در برابر این حمله خودش را خواهد باخت. و از پای در خواهد آمد این حادثه مسجد را آشفته خواهد ساخت.

بنی هاشم ‌،بنی عبدالمطلب ، احیاناً بنی امیه قبایل انصار و مهاجران ناراضی از حکومت فرصت بسیار مناسبی به چنگ خواهد آورد تا ما بخواهیم خودمان را آماده دفاع سازیم بر سرما حمله‌ور خواهند شد. و اگر به احتمال ضعیفی از چنین فتنه عظیمی جانمان را بدر ببریم مسلماً خلافت را نمی توانیم بدر ببریم.

خدا ابوعبیده را لعنت کند. این تخم لق را او در دهن ما شکسته و عنوان ترور را از دهان منحوس او درآمده است بی آنکه بداند چه طرح خطرناکی را می ریزد، گفت علی را باید کشت. و ما احمق ها هم بی آنکه روی این پیشنهاد فکر کنیم قبولش کردیم. ابوبکر دارد نماز می خواند. زبانش حمد و قل هوالله می خواند ولی دلش مثل سیر و سرکه می جوشد.

حواسش سخت پریشان است.

رکعت اول نماز به پایان رسید ابوبکر برای رکعت دوم برخاست و این رکعت را هم به رکوع رسانید.

خدایا چه خواهد شد. بد وقتی به این فکر افتادم . فرصت از دست؛ و کار از کار گذشته است. نماز رابه بهانه یک عارضه مزاجی قطع کنم و دست خالد را بگیرم و از مسجد ببرم یا با حرکت سر، با حرکت دست اشاره‌اش کنم که دست نگاه بدارد و به علی (علیه السلام) تعرّضی نکند.

اما این خالد چنان درفکر خودش غرق است که حرکت دست و سر کسی را نمی تواند ببیند. تازه اگر ببیند چه استنباطی از این لال بازی خواهد کرد.

ابوبکر سر از سجده دوم هم برداشت . حالا دارد تشهد می خواند به سلام رسید گفت : السّلام علینا و علی عبادالله الصالحین .

و بعد خاموش شد زیرا بیش از یک کلمه دیگر نمانده بود. اگر آخرین سلام را بدهد. خالدبن ولید کارش را خواهد کرد. به ناچار خاموش ماند این خاموشی از حدود یک دقیقه و دو دقیقه تجاوز کرد به طوری که مردم خیال کردند خلیفه به یک عارضه ناگهانی دچار شده که زبانش بند آمده و گرنه می دیدند که زنده است.

خاموشی ابوبکر تا حدی طول کشید که نماز را خراب کرد. بالاخره پیش از اینکه آخرین سلام را ادا کند به حرف آمد و براینکه روشن‌تر حرف بزند گفت یا اَباسُلیمان لاَتَفْعَل ما اَمَرتُکَ وَاِنْ فَعْلتَ قَتَلتُکَ.

-  یا اباسفیان ! فرمان مرا انجام مده و اگر آنچه دستورت داده‌ام انجام بدهی ترا خواهم کشت!!

پس از این جمله گفت : السّلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

و نماز را تمام کرد.

وقتی نماز تمام شد امیرالمومنین به سمت پهلو برگشت و گفت : - ابوبکر چه دستوری به تو داده بود؟!

خالد چون دریافته بود که علی مرتضی(ع) درجریان قضیه است خونسردانه گفت :

-         دستور داده بود که وقتی نماز به پایان رسید با این شمشیر ترا بکشم.

ولی دیدید که از عقیده‌اش برگشت.

-         خوب ، اگر از عقیده خود بر نمی گشت ؟

مسلماً ترا کشته بودم.

علی مرتضی (ع) با یک جنبش بی امان بند شمشیر خالد را گرفت خالد که خود را قهرمان قریش می شمرد به تلاش افتاد که تلافی کند دید از دستش برنمی آید. تلاش کرد که از دست علی در برود، دید این اهم مقدورش نیست.

علی با پنجه‌ای که گویی از پولاد ساخته شده بود بند شمشیر خالد را بگردنش پیچید و به یک تکان روی فرش مسجد دراز کرد. نفس خالد به شماره افتاده بود. نفس نفس می زد و چون راه گلویش تقریباً بسته شده بود نمی توانست ناله و استغاثه کند. رنگ چهره اش کبود شده بود چشمانش داشت از کاسه سرش در می آمد . مردم فریاد و فغان می کردند . همه التماس می‌کردند که یا اباالحسن دست از جان خالد بردار ولی علی به التماس کسی گوش نمی داد. فقط خالد را زیردست و پایش می مالاند خلیفه مات و مبهوت میان محرابش ایستاده و از ترس پاک لال شده بود.

بالاخره عمر آمد و گفت یا علی . بحَقَّ مَنْ فی القَبراِلاّ اَنْ عَفوَتَ عَن اَبی . سُلیمان عمرعلی(ع) را به حق کسی که در قبر خوابیده قسم داد. عمر می دانست این قسم پیش علی خیلی ارزش دارد. تا اسم قبرپیغمبر(ص) به گوش علی رسید دست از خالد کشید ولی مردک مدتی بود که از هوش رفته بود.

پیکر بی حسّ و حال خالدبن ولید را هم چون لاشه‌ای بدوش کشیدند و از در مسجد بدر بردند.

غوغا آرام گرفته بود . وحشت و هراسی آمیخته با سکوت برفضای مسجد سنگینی می کرد علی(ع) ایستاده بود و مردم هم ایستاده بوند . ابوبکر سر به زیرافکنده بود . عمر(پیرو سیاست خشونت ) در پی وسیله‌ای می گشت تا سیاستش را به کار ببرد ولی بهانه کجا بود.

علی(ع) چند لحظه مردم را در این سکوت وحشت انگیز نگاه داشت تا کمی اعصابش آرام گرفت وبعد به جای آنکه از ابوبکر مؤاخذه کند رویش را به طرف عمر برگردانید.

علی می توانست که اگر با ابوبکر حرف بزند ، بیدرنگ گریه را سر خواهد داد.

وسیاست رقّت قلب را به صحنه خواهد آورد و آنوقت مطابق مقرّرات عمر به (هارت و پورت) خواهد پرداخت بنابراین ترجیح داد که با عمر حرف بزند و پیش از (هارت و پورت) که می خواهد به راه بیندازد به اصطلاح نکش را بچیند.

رویش را به طرف عمر برگردانید و فرمود:

«پسر صحاک حبشیه‌! با تو هستم می فهمی . افسوس که پیمان من با خدا و پیامبر خدا شکست پذیر نیست وگرنه خیلی زودتر از امروز در می یافتی که من ضعیف نیستم. خیلی زود می فهمیدید که ضعیف و زبونی و ذلّت و بدبختی از آن شماست.»

و بعد بی آنکه سخن بیشتری بگوید یا به انتظار جواب بایستد. بی آنکه ابوبکر را هدف شماتت قرار بدهد و مثل همیشه اشکش را در بیاورد راهش را کشید و مسجد را ترک گفت.

البته این ماجرا به آسانی ها خاموش نشد. در همان روز عباس بن عبدالمطلب و زبیربن عوام و گروهی از اصحاب و عموم بنی هاشم شمشیرها را ازغلاف کشیدند که به مسجد حمله کنند ولی باز هم علی(ع) پیش این نهضت را گرفت و نگذاشت کار به جاهای خطرناک بکشد.

...

نظرات ()         ۱۳۸٧/۱٠/٢۱ - توکلی

زندگینامه حضرت ابوالفضل علیه السلام

میلاد فرزند شجاعت

ده سال پس از رحلت حضرت رسول(ص) و حضرت فاطمه(س)، وقتی علی(ع) به فکر گرفتن همسر دیگری بود، عاشورا در برابر دیدگانش بود. برادرش «عقیل » را که در علم نسب‏ شناسی وارد بود و قبایل و تیره‏ های گوناگون و خصلتها و خصوصیّتهای اخلاقی و روحی آنان را خوب می‏شناخت طلبید. از عقیل خواست که: برایم همسری پیدا کن شایسته و از قبیله ‏ای که اجدادش از شجاعان و دلیر مردان باشند تا بانویی این چنین، برایم فرزندی آورد شجاع و تکسوار و رشید.

 

پس از مدّتی، عقیل زنی از طایفه کلاب را خدمت امیرالمؤمنین(ع) معرفی کرد که آن ویژگی ها را داشت. نامش «فاطمه»، دختر حزام بن خالد بود و نیاکانش همه از دلیرمردان بودند. از طرف مادر نیز دارای نجابت خانوادگی و اصالت و عظمت بود. او را فاطمه کلابیّه می گفتند و بعدها به «امّ‏ البنین» شهرت یافت، یعنی مادرِ پسران، چهار پسری که به ‏دنیا آورد و عبّاس یکی از آنان بود.

 

عقیل برای خواستگاری او نزد پدرش رفت. وی از این موضوع استقبال کرد و با کمال افتخار، پاسخ آری گفت. حضرت علی(ع) با آن زن شریف ازدواج کرد. فاطمه کلابیّه سراسر نجابت و پاکی و خلوص بود. در آغاز ازدواج، وقتی وارد خانه علی(ع) شد، حسن و حسین (علیهماالسلام) بیمار بودند. او آنان را پرستاری کرد و ملاطفت بسیار به آنان نشان داد.

 

گویند: وقتی او را فاطمه صدا کردند گفت: مرا فاطمه خطاب نکنید تا یاد غمهای مادرتان فاطمه زنده نشود، مرا خادم خود بدانید.

 

ثمره ازدواج حضرت علی با او، چهار پسر رشید بود به نامهای: عبّاس، عبدالله، جعفر و عثمان، که هر چهار تن سالها بعد در حادثه کربلا به شهادت رسیدند. عباس، قهرمانی که در این بخش از او و خوبی‏ها و فضیلتهایش سخن میگوییم، نخستین ثمره این ازدواج پر برکت و بزرگترین پسر امّ البنین بود.

 

فاطمه کلابیه (امّ البنین) زنی دارای فضل و کمال و محبّت به خاندان پیامبر بود و برای این دودمانِ پاک، احترام ویژه ‏ای قائل بود. این محبت و مودّت و احترام، عمل به فرمان قرآن بود که اجر رسالت پیامبر را «مودّت اهل بیت» دانسته است(4). او برای حسن، حسین، زینب و امّ کلثوم، یادگاران عزیز حضرت زهرا (س)، مادری می‏کرد و خود را خدمتکار آنان می‏دانست. وفایش نیز به امیرالمؤمنین (ع) شدید بود. پس از شهادت علی(ع) به احترام آن حضرت و برای حفظ حرمت او، شوهر دیگری اختیار نکرد، با آن که مدّتی نسبتاً طولانی (بیش از بیست سال) پس از آن حضرت زنده بود.

 

ایمان والای امّ البنین و محبتش به فرزندان رسول خدا چنان بود که آنان را بیشتر از فرزندان خود، دوست می‏داشت. وقتی حادثه کربلا پیش آمد، پیگیر خبرهایی بود که از کوفه و کربلا می‏رسید. هرکس خبر از شهادت فرزندانش می‏داد، او ابتدا از حال حسین(ع) جویا می‏شد و برایش مهمتر بود.

 

عبّاس بن علی(ع) فرزند چنین بانوی حق شناس و بامعرفتی بود و پدری چون علی بن ابی طالب(ع) داشت و دست تقدیر نیز برای او آینده ‏ای آمیخته به عطر وفا و گوهر ایمان و پاکی رقم زده بود.

 

ولادت نخستین فرزند امّ البنین، در روز چهارم شعبان سال 26 هجری در مدینه بود. تولّد عباس، خانه علی و دل مولا را روشن و سرشار از امید ساخت، چون حضرت می‏دیدند در کربلایی که در پیش است، این فرزند، پرچمدار و جان نثار آن فرزندش خواهد بود وعباسِ ِعلی، فدای حسینِ ِفاطمه خواهد گشت.

 

وقتی به دنیا آمد حضرت علی(ع) در گوش او اذان و اقامه گفت، نام خدا و رسول را بر گوش او خواند و او را با توحید و رسالت و دین، پیوند داد و نام او را عباس نهاد. در روز هفتم تولّدش طبق رسم و سنّت اسلامی گوسفندی را به عنوانِ عقیقه ذبح کردند و گوشت آن را به فقرا صدقه دادند.

 

آن حضرت، گاهی قنداقه عبّاس خردسال را در آغوش میگرفت و آستینِ دستهای کوچک او را بالا می‏زد و بر بازوان او بوسه می‏زد و اشک می‏ریخت. روزی مادرش امّ البنین که شاهد این صحنه بود، سبب گریه امام را پرسید. حضرت فرمود: این دستها در راه کمک و نصرت برادرش حسین، قطع خواهد شد؛ گریهء من برای آن روز است.

 

با تولّد عبّاس، خانه علی(ع) آمیخته ‏ای از غم و شادی شد: شادی برای این مولود خجسته، و غم و اشک برای آینده‏ ای که برای این فرزند و دستان او در کربلا خواهد بود.

 

عبّاس در خانه علی(ع) و در دامان مادرِ با ایمان و وفادارش و در کنار حسن و حسین (علیهماالسلام) رشد کرد و از این دودمان پاک و عترتِ رسول، درسهای بزرگ انسانیت و صداقت و اخلاق را فرا گرفت.

 

تربیت خاصّ امام علی(ع) بی‏ شک، در شکل دادن به شخصیت فکری و روحی بارز و برجستهء این نوجوان، سهم عمده‏ ای داشت و درک بالای او ریشه در همین تربیتهای والا داشت.

 

روزی حضرت امیر(ع) عبّاسِ خردسال را در کنار خود نشانده بود، حضرت زینب (س) هم حضور داشت. امام به این کودک عزیز گفت: بگو یک. عبّاس گفت: یک. فرمود: بگو دو. عباس از گفتن خودداری کرد و گفت: شرم می‏کنم با زبانی که خدا را به یگانگی خوانده ‏ام دو بگویم. حضرت از معرفت این فرزند خشنود شد و پیشانی عبّاس را بوسید(10).

 

استعداد ذاتی و تربیت خانوادگی او سبب شد که در کمالات اخلاقی و معنوی، پا به پای رشد جسمی و نیرومندی عضلانی، پیش برود و جوانی کامل، ممتاز و شایسته گردد. نه‏ تنها در قامت رشید بود، بلکه در خِرد، برتر و درجلوه‏ های انسانی هم رشید بود. او می‏دانست که برای چه روزی عظیم، ذخیره شده است تا در یاری حجّت خدا جان نثاری کند. او برای عاشورا به دنیا آمده بود.

 

عبّاس، نجابت و شرافت خانوادگی داشت و از نفسهای پاک و عنایتهای ویژه علی(ع) و مادرش امّ البنین برخوردار شده بود. امّ البنین هم نجابت و معرفت و محبّت به خاندان پیامبر را یکجا داشت و در ولا و دوستی آنان، مخلص و شیفته بود. از آن سو نزد اهل بیت هم وجهه و موقعیّت ممتاز و مورد احترامی داشت. این که زینب کبری پس از عاشورا و بازگشت به مدینه به خانه او رفت و شهادت عبّاس و برادرانش را به این مادرِ داغدار تسلیت گفت و پیوسته به خانه او رفت و آمد می‏کرد و شریک غمهایش بود، نشانِ احترام و جایگاه شایسته او در نظر اهل‏بیت بود

 

فصل جوانی

از روزی که عبّاس، چشم به جهان گشوده بود امیرالمؤمنین و امام حسن و امام حسین را در کنار خود دیده بود و از سایه مهر و عطوفت آنان و از چشمه دانش و فضیلتشان برخوردار و سیراب شده بود.

 

چهارده سال از عمر عبّاس در کنار علی(ع) گذشت، دورانی که علی(ع) با دشمنان درگیر بود. گفته‏ اند عبّاس در برخی از آن جنگها شرکت داشت، در حالی که نوجوانی در حدود دوازده ساله بود، رشید و پرشور و قهرمان که در همان سنّ و سال حریف قهرمانان و جنگاوران بود. علی(ع) به او اجازه پیکار نمی‏داد،(13) به امام حسن و امام حسین هم چندان میدانِ شجاعت نمایی نمی‏داد. اینان ذخیره‏ های خدا برای روزهای آینده اسلام بودند و عبّاس می‏بایست جان و توان و شجاعتش را برای کربلای حسین نگه دارد و علمدار سپاه سیدالشهدا باشد.

برخی جلوه ‏هایی از دلاوری این نوجوان را در جبهه صفّین نگاشته ‏اند. اگر این نقل درست باشد، میزان رزم آوری او را در سنین نوجوانی و دوازده سالگی نشان می‏دهد.

در یکی از روزهای نبرد صفّین، نوجوانی از سپاه علی(ع) بیرون آمد که نقاب بر چهره داشت و از حرکات او نشانه‏ های شجاعت و هیبت و قدرت هویدا بود. از سپاه شام کسی جرأت نکرد به میدان آید. همه ترسان و نگران، شاهد صحنه بودند. معاویه یکی از مردان سپاه خود را به نام «ابن شعثاء»که دلیرمردی برابر با هزاران نفر بود صدا کرد و گفت: به جنگ این جوان برو. آن شخص گفت: ای امیر، مردم مرا با ده هزار نفر برابر می‏دانند، چگونه فرمان می‏دهی که به جنگ این نوجوان بروم؟ معاویه گفت: پس چه کنیم؟ ابن شعثاء گفت: من هفت پسر دارم، یکی از آنان را می‏فرستم تا او را بکشد. گفت: باشد. یکی از پسرانش را فرستاد، به دست این جوان کشته شد. دیگری را فرستاد، او هم کشته شد. همهء پسرانش یک به یک به نبرد این شیر سپاه علی(ع) آمدند و او همه را از دم تیغ گذراند.

خود ابن شعثاء به میدان آمد، در حالی که میگفت: ای جوان، همهء پسرانم را کشتی، به خدا پدر و مادرت را به عزایت خواهم نشاند. حمله کرد و نبرد آغاز شد و ضرباتی میان آنان ردّ و بدل گشت. با یک ضربت کاری جوان، ابن ‏شعثاء به خاک افتاد و به پسرانش پیوست. همهء حاضران شگفت زده شدند. امیرالمؤمنین او را نزد خود فراخواند، نقاب از چهره‏اش کنار زد و پیشانی او را بوسه زد. دیدند که او قمر بنی هاشم عباس بن علی(ع) است.

 

نیز آورده‏ اند در جنگ صفین، در مقطعی که سپاه معاویه بر آب مسلّط شد و تشنگی، یاران علی(ع) را تهدید می‏کرد، فرمانی که حضرت به یاران خود داد و جمعی را در رکاب حسین(ع) برای گشودن شریعه و باز پس گرفتن آب فرستاد، عباس بن علی هم در کنار برادرش و یار و همرزم او حضور داشته است.

 

اینها گذشت و سال چهلم هجری رسید و فاجعهء خونین محراب کوفه اتّفاق افتاد. وقتی علی(ع) به شهادت رسید، عباس بن علی چهارده ساله بود و غمگینانه شاهد دفن شبانه و پنهانی امیرالمؤمنین(ع) بود. بی شک این اندوه بزرگ، روح حسّاس او را به سختی آزرد. امّا پس از پدر، تکیه گاهی چون حسنین (علیهماالسلام) داشت و در سایه عزّت و شوکت آنان بود. هرگز توصیه‏ ای را که پدرش در شب 21 رمضان درآستانه شهادت به عباس داشت از یاد نبرد. از او خواست که در عاشورا و کربلا حسین را تنها نگذارد. می‏دانست که روزهای تلخی در پیش دارد و باید کمر همّت و شجاعت ببندد و قربانی بزرگ منای عشق درکربلا شود تا به ابدیّت برسد.

 

ده سال تلخ را هم پشت سر گذاشت. سالهایی که برادرش امام حسن مجتبی(ع) به امامت رسید، حیله گری‏های معاویه، آن حضرت را به صلح تحمیلی وا داشت. ستمهای امویان اوج گرفته بود. حجربن عدی و یارانش شهید شدند؛ عمروبن حمق خزاعی شهید شد، سختگیری به آل علی ادامه داشت. در منبرها وعّاظ و خطبای وابسته به دربارِ معاویه، پدرش علی(ع) را ناسزا میگفتند. عباس بن علی شاهد این روزهای جانگزای بود تا آن که امام حسن به شهادت رسید. وقتی امام مجتبی، مسموم و شهید شد، عباس بن علی 24 سال داشت. باز هم غمی دیگر برجانش نشست.

 

پس از آن که امام مجتبی(ع) بنی هاشم را در سوگ شهادت خویش، گریان نهاد و به ملکوت اعلا شتافت، بستگان آن حضرت، بار دیگر تجربه رحلت رسول خدا و فاطمه زهرا وعلی مرتضی را تکرار کردند و غمهایشان تجدید شد. عباس بن علی نیز ازجمله کسانی بود که با گریه و اندوه برای برادرش مرثیه خواند و خاک عزا بر سر و روی خود افکند ...

 

این سالها نیز گذشت. عباس بن علی(ع) زیر سایه برادر بزرگوارش سیدالشهدا(ع) و در کنار جوانان دیگری از عترت پیامبر خدا می‏زیست و شاهد فراز و نشیبهای روزگار بود.

 

عباس چند سال پس از شهادت پدر، در سنّ هجده سالگی در اوائل امامت امام مجتبی با لُبابه، دخترعبدالله بن عباس ازدواج کرده بود. ابن عباس راوی حدیث و مفسّر قرآن و شاگرد لایق و برجسته علی(ع) بود. شخصیّت معنوی و فکری این بانو نیز در خانه این مفسّر امّت شکل گرفته و به علم و ادب آراسته بود. از این ازدواج دو فرزند به نامهای «عبیدالله» و «فضل» پدید آمد که هر دو بعدها از عالمان بزرگ دین و مروّجان قرآن گشتند. از نوادگان حضرت اباالفضل(ع) نیز کسانی بودند که در شمار راویان احادیث و عالمان دین در عصر امامان دیگر بودند و این نور علوی که در وجود عباس تجلّی داشت، در نسلهای بعد نیز تداوم یافت و پاسدارانی برای دین خدا تقدیم کرد که همه از عالمان و عابدان و فصیحان و ادیبان بودند.

 

 

عباس درهمه دوران حیات، همراه برادرش حسین(ع) بود و فصل جوانی ‏اش در خدمت آن امام گذشت. میان جوانان بنی‏ هاشم شکوه و عزّتی داشت و آنان بر گرد شمع وجود عباس، حلقه‏ ای از عشق و وفا به وجود آورده بودند و این جمعِ حدوداً سی نفری، در خدمت و رکاب امام حسن و امام‏ حسین همواره آماده دفاع بودند و در مجالس و محافل، از شکوه این جوانان، به ویژه از صولت و غیرت و حمیّت عباس سخن بود.

 

آن روز هم که پس از مرگ معاویه، حاکم مدینه می‏خواست درخواست و نامه یزید را درباره بیعت با امام حسین(ع) مطرح کند و دیداری میان ولید و امام در دارالاماره انجام گرفت، سی نفر از جوانان هاشمی به فرماندهی عباس‏ بن علی(ع) با شمشیرهای برهنه، آماده و گوش به فرمان، بیرون خانه ولید و پشت در ایستاده بودند و منتظر اشاره امام بودند که اگر نیازی شد به درون آیند و مانع بروز حادثه ‏ای شوند. کسانی هم که از مدینه به مکه و از آن‏جا به کربلا حرکت کردند، تحت فرمان اباالفضل(ع) بودند.

 

اینها، گوشه‏ هایی از رخدادهای زندگی عباس در دوران جوانی بود تا آن که حماسه عاشورا پیش آمد و عباس، وجود خود را پروانه ‏وار به آتشِ عشقِ حسین زد و سراپا سوخت و جاودانه شد درود خدا و همهء پاکان بر او باد.

  

سیمای اباالفضل(ع(

هم چهره عباس زیبا بود، هم اخلاق و روحیّاتش. ظاهر و باطن عباس نورانی بود و چشمگیر و پرجاذبه. ظاهرش هم آیینه باطنش بود. سیمای پر فروغ و تابنده ‏اش او را همچون ماه، درخشان نشان می‏داد و در میان بنی هاشم، که همه ستارگانِ کمال و جمال بودند، اباالفضل همچون ماه بود؛ از این رو او را «قمر بنی هاشم» میگفتند.

 

در ترسیم سیمای او، تنها نباید به اندام قوی و قامت رشید و ابروان کشیده و صورت همچون ماهش بسنده کرد؛ فضیلتهای او نیز، که درخشان بود، جزئی از سیمای اباالفضل را تشکیل می‏داد. از سویی نیروی تقوا، دیانت و تعهّدش بسیار بود و از سویی هم از قهرمانان بزرگ اسلام به‏ شمار می‏ آمد. زیبایی صورت و سیرت را یکجا داشت. قامتی رشید و بر افراشته، عضلاتی قوی‏ و بازوانی ستبر وتوانا و چهره ‏ای نمکین و دوست داشتنی داشت. هم وجیه بود، هم ملیح. آنچه خوبان همه داشتند، او به تنهایی داشت.

 

وقتی سوار بر اسب می‏شد، به خاطر قامت کشیده ‏اش پاهایش به زمین می‏رسید و چون پای در رکاب اسب می‏نهاد، زانوانش به گوشهای اسب می‏رسید. شجاعت و سلحشوری را از پدر به ارث برده بود و در کرامت و بزرگواری و عزّت نفس و جاذبه سیما و رفتار، یادگاری از همه عظمتها و جاذبه‏ های بنی‏ هاشم بود. بر پیشانی‏ اش علامت سجود نمایان بود و از تهجّد و عبادت و خضوع و خاکساری در برابر «اللّه» حکایت می‏کرد. مبارزی بود خدا دوست و سلحشوری آشنا با راز و نیازهای شبانه.

 

قلبش محکم و استوار بود همچون پاره آهن. فکرش روشن و عقیده ‏اش استوار و ایمانش ریشه ‏دار بود. توحید و محبّت خدا در عمق جانش ریشه داشت. عبادت و خداپرستی او آن چنان بود که به تعبیر شیخ صدوق: نشان سجود در پیشانی و سیمای او دیده می‏شد.

 

ایمان و بصیرت و وفای عباس، آن چنان مشهور و زبانزد بود که امامان شیعه پیوسته از آن یاد می‏کردند و او را به عنوان یک انسان والا و الگو می ‏ستودند. امام سجاد(ع) روزی به چهره «عبیدالله» فرزند حضرت اباالفضل(ع) نگاه کرد و گریست. آنگاه با یاد کردی از صحنه نبرد اُحد و صحنه کربلا از عموی پیامبر (حمزه سیدالشهدا) و عموی خودش (عباس‏ بن علی) چنین یاد کرد:

 

«هیچ روزی برای پیامبر خدا سخت‏تر از روز «اُحد» نگذشت. در آن روز، عمویش حضرت حمزه که شیر دلاور خدا و رسول بود به شهادت رسید. بر حسین بن علی(ع) هم روزی سخت‏تر از عاشورا نگذشت که در محاصره سی ‏هزار سپاه دشمن قرار گرفته بود و آنان می‏پنداشتند که با کشتن فرزند رسول خدا به خداوند نزدیک می‏شوند و سرانجام، بی ‏آن‏که به نصایح و خیرخواهی های سیدالشهدا گوش دهند، او را به شهادت رساندند.»

 

 آنگاه در یادآوری فداکاری و عظمت روحی عباس(ع) فرمود:

«خداوند،عمویم عباس را رحمت کند که در راه برادرش ایثار و فداکاری کرد و از جان خود گذشت، چنان فداکاری کرد که دو دستش قلم شد. خداوند نیز به او همانند جعفربن ابی‏طالب در مقابل آن دو دستِ قطع شده دو بال عطا کرد که با آنها در بهشت با فرشتگان پرواز می‏کند.عباس نزد خداوند، مقام و منزلتی دارد بس بزرگ، که همه شهیدان در قیامت به مقام والای او غبطه می‏خورند و رشک می‏برند.»

 

بصیرت و شناخت عمیق و پایبندی استوار به حق و ولایت و راه خدا از ویژگی های آن حضرت بود. در ستایشی که امام صادق(ع) از او کرده است بر این اوصاف او انگشت نهاده و به‏ عنوان ارزش‏های متبلور در وجود عبّاس، یاد کرده است:

 

«کان عمُّنا العبّاسُ نافذ البصیره صُلب الایمانِ، جاهد مع ابی‏عبدالله(ع) وابْلی’ بلاءاً حسناً ومضی شهیداً(26)؛

 

عموی ما عباس، دارای بصیرتی نافذ و ایمانی استوار بود، همراه اباعبدالله جهاد کرد و آزمایش خوبی داد و به شهادت رسید.»

 

بصیرت و بینش نافذ و قوی که امام در وصف او به کار برده است، سندی افتخار آفرین برای اوست. این ویژگی‏های والاست که سیمای عباس بن علی را درخشان و جاودان ساخته است. وی تنها به عنوان یک قهرمانِ رشید و علمدارِ شجاع مطرح نبود، فضایل علمی و تقوایی او و سطح رفیع دانش او که از خردسالی از سرچشمه علوم الهی سیراب و اشباع شده بود، نیز درخور توجّه است. تعبیر «زُقّ العِلْم زقّاً» که در برخی نقلها آمده است، اشاره به این حقیقت دارد که تغذیه علمی او از همان کودکی بوده است.

 

افتخار بزرگ عباس بن علی این بود که در همه عمر، در خدمتِ امامت و ولایت و اهل‏بیت عصمت بود، بخصوص نسبت به اباعبدالله الحسین(ع) نقش حمایتی ویژه ای داشت و بازو و پشتوانه و تکیه گاه برادرش سیدالشهدا بود و نسبت به آن حضرت، همان جایگاه را داشت که حضرت امیر نسبت به پیامبر خدا داشت. در این زمینه به مقایسه یکی از نویسندگان درباره این پدر و پسر توجه کنید:

 

«حضرت عباس در بسیاری از امور اجتماعی مانند پدر قد مردانگی برافراخت و ابراز فعالیت و شجاعت نمود. عباس، پشت و پناه حسین بود مانند پدرش که پشت و پناه حضرت رسول الله بود. عباس در جنگها همان استقامت، پافشاری، شجاعت، قوّت بازو، ایمان و اراده، پشت نکردن به دشمن، فریب دادن و بیم نداشتن از عظمت حریف و انبوهی دشمن را که پدرش درجنگهای اُحد، بدر، خندق، خیبر و غیره نشان داد، در کربلا ابراز داشت.

 

عباس، همانطور که علی(ع) همیان نان و خرما به دوش میگرفت و برای ایتام و مساکین می‏برد، او به اتفاق و امر برادر، بسیاری از گرسنگان مکّه و مدینه را به همین ترتیب اطعام می‏نمود. عباس، مانند علی(ع) که باب حوایج دربار پیغمبر بود و هرکس روی به ساحت او می‏کرد، اوّل علی را می‏خواند، باب حوایج در استان امام حسین بود و هرکس برای رفع حوایج به دربار حسین (ع) می‏شتافت، عباس را می‏خواند.

 

عباس مانند پدر که در بستر پیغمبر خوابید و فداکاری کرد در راه پیغمبر، در روز عاشورا برای اطفال و آب آوردن فداکاری کرد. عباس مانند پدر که در حضور پیغمبر شمشیر می‏زد، در حضور برادر شمشیر زد تا از پای در آمد. عباس، همان‏طور که پدرش به تنهایی به دعوت دشمن رفت، به‏ تنهایی برای مهلت به طرف خیل دشمن حرکت فرموده و مهلت گرفت.»

  

در آیینه القاب

غیر از نام، که مشخّص کننده هر فرد از دیگران است، صفات و ویژگی‏های اخلاقی و عملی اشخاص نیز آنان را از دیگران متمایز می‏کند و به خاطر آن خصوصیّات بر آنها «لقب» نهاده می‏شود و با آن لقبها آنان را صدا می‏زنند یا از آنان یاد می‏کنند.

 

وقتی به القاب زیبای حضرت عباس می ‏نگریم، آنها را همچون آیینه ‏ای می‏ یابیم که هرکدام،جلوه ‏ای از روح زیبا و فضایل حضرتِ ابوفضایل را نشان می‏دهد. القاب حضرت عباس، برخی در زمان حیاتش هم شهرت یافته بود، برخی بعدها بر او گفته شد و هر کدام مدال افتخار و عنوان فضیلتی است جاودانه.

 

چه زیباست که اسم، با مسمّی و لقب، با صاحب لقب هماهنگ باشد و هرکس شایسته و درخور لقب و نام و عنوانی باشد که با آن خوانده و یاد می‏شود.

 

نام این فرزند رشید امیرالمؤمنین «عباس» بود، چون شیرآسا حمله می‏کرد و دلیر بود و در میدانهای نبرد، همچون شیری خشمگین بود که ترس در دل دشمن می‏ریخت و فریادهای حماسی‏اش لرزه بر اندام حریفان می‏افکند.

 

کُنیه‏ اش «ابوالفضل» بود، پدر فضل؛ هم به این جهت که فضل، نام پسر او بود، هم به این جهت که در واقع نیز، پدر فضیلت بود و فضل و نیکی زاده او و مولود سرشت پاکش و پرورده دست کریمش بود.

 

او را «ابوالقِربه» (پدر مشک) هم میگفتند به خاطر مشکِ آبی که به دوش میگرفت(33) و از کودکی میان بنی هاشم سقّایی می‏کرد(34)«سقّا» لقب دیگر این بزرگ مرد بود. آب آور تشنگان و طفلان، به خصوص درسفر کربلا، ساقی کاروانیان و آب آور لب تشنگان خیمه‏ های ابا عبدالله(ع) بود و یکی از مسؤولیتهایش در کربلا تأمین آب برای خیمه‏ های امام بود و وقتی از روز هفتم محرّم، آب را به روی یاران امام حسین(ع) بستند، یک بار به همراهی تنی چند از یاران، صف دشمن را شکافت و از فرات آب به خیمه‏ ها آورد. عاقبت هم روز عاشورا در راه آب آوری برای کودکان تشنه به شهادت رسید(35) (که در آینده خواهد آمد). او از تبار هاشم و عبدالمطلب وابوطالب بود، که همه از ساقیانِ حجاج بودند.علی(ع) نیز ان همه چاه و قنات حفر کرد تا تشنگان را سیراب سازد. در روز صفّین هم سپاه علی(ع) پس از استیلا بر آب، سپاه معاویه را اجازه داد که از آن بنوشد تا شاهدی بر فتوّت جبهه علی(ع) باشد. عباس، تداوم آن خط و این مرام و استمرار این فرهنگ و فرزانگی است. درکربلا هم منصب سقّایی داشت تا پاسدار شرف باشد.

 

لقب دیگرش «قمر بنی هاشم» بود. در میان بنی هاشم زیباترین و جذاب‏ترین چهره را داشت و چون ماه درخشان در شب تار می‏درخشید.

 

او با عنوانِ «باب الحوائج» هم مشهور است. استان رفیعش قبله گاه حاجات است و توسّل به آن حضرت، برآورنده نیاز محتاجان و دردمندان است. هم در حال حیات درِ رحمت و بابِ حاجت و چشمه کرم بود و مردم حتی اگر با حسین(ع) کاری داشتند از راه عباس وارد می‏شدند، هم پس از شهادت به کسانی که به نام مبارکش متوسّل شوند، عنایت خاصّ دارد و خداوند به پاسِ ایمان و ایثار و شهادت او، حاجت حاجتمندان را بر می‏ آورد. بسیارند آنان که با توسّل به استان فضل اباالفضل(ع) و روی آوردن به درگاه کرم و فتوّت او، شفا یافته‏ اند یا مشکلاتشان برطرف شده و نیازشان بر آمده است. درکتابهای گوناگون، حکایات شگفت وخواندنی از کرامت حضرت اباالفضل(ع) نقل شده است. خواندن و شنیدن این گونه کرامات (اگر صحیح و مستند باشد) بر ایمان وعقیده و محبّت انسان می‏افزاید.

 

او به «علمدار» و «سپهدار» هم معروف است. این لقب در ارتباط با نقش پرچمداری عباس در کربلاست. وی فرمانده نظامی نیروهای حق در رکاب امام حسین(ع) بود و خود سیّدالشهدا او را با عنوانِ «صاحب لواء» خطاب کرد که نشان‏ دهنده نقش علمداری اوست «عبدصالح» (بنده شایسته) لقب دیگری است که در زیارتنامه او به چشم می‏خورد، زیارتنامه ‏ای که امام صادق(ع) بیان فرموده است. این که یک حجّت معصوم الهی، عباسِ شهید را عبدصالح و مطیع خدا و رسول و امام معرفی کند، افتخار کوچکی نیست.

...

نظرات ()         ۱۳۸٧/۱٠/٢۱ - توکلی

محمدحسن ،‌ شاعر عاشق

محمد حسن علیمحمدی بازرگان محولاتی ،‌ شاعر کم سواد اما با معرفتی است که اوقات فراقتش را به گفتن شعر در مورد اهل بیت میگذراند . دو عکس فوق دو برگ از دفتر شعر محمد حسن است . اشعار وی از نظم شعر فارسی پیروی نمی کند و حاوی مضامین دقیق روایات معصومین هم نیست اما زمانی که شعر غدیرش را برای من می خواند با چنان شور و عشقی نام امامش را بر زبان جاری می ساخت که چشمان زلالش از عشق برق میزد .

...

نظرات ()         ۱۳۸٧/۱٠/٢ - توکلی

عید غدیر خم در منابع اهل سنت

محقق : حجه الاسلام و المسلمین حسین ذاکری خطیر

مقدمه

مجموعه ای که تقدیم محضر مبارک می شود پیرامون غدیر خم از منابع اهل سنت است یعنی روزیکه رسول خدا (ص) به امر خداوند در روز پنجشنبه سال دهم هجرت در هجده ذی الحجه معروف به حجه الوداع امام علی (ع) که از هر نظر شایستگی امر جانشینی و رهبری جهان اسلام را بعد از رسول خدا (ص) داشت به رهبری منصوب و معرفی فرموده است .

و از نظر مسلمانان ومحققان غدیر یک عید بزرگ بلکه بزرگترین عید مسلمانان است البته جا دارد از همین جا نکته بسیار مهمی را تذکر دهم و آن اینکه ما نباید غدیر و معرفی امام علی (ع) را محدود به یک نقطه جغرافیایی خاصی بکنیم چرا که غدیر از همان روز تولد مولی علی (ع) آغاز شده است یعنی روزی که صاحب غدیر خم در کعبه دیده به جهان گشوده است و صاحب خانه مقدمش را گرامی داشت . خانه ایکه هر گاه مومنی خواست به سوی خدای کعبه توجه کند به مولود کعبه نیز متنبه گردد و او راب ستاید .

...
ادامه مطلب

نظرات ()         ۱۳۸٧/٩/٢٩ - توکلی

عید قربان ؛ روز ذبح نفس با تیغ تقوی

عید قربان که پس از وقوف در عرفات (مرحله شناخت) و مشعر (محل آگاهی و شعور) و منا (سرزمین آرزوها، رسیدن به عشق) فرا مى‌رسد، عید رهایى از تعلقات است. رهایى از هر آنچه غیرخدایى است. در این روز حج‌گزار، اسماعیل وجودش را، یعنى هر آنچه بدان دلبستگى دنیوى پیدا کرده قربانى مى‌کند تا سبکبال شود

...
ادامه مطلب

نظرات ()         ۱۳۸٧/٩/٢٩ - توکلی

غدیر

  غدیر است و من می جویم خانه ی دوست

یا فاتح خیبر سلام بر شما

سلامی گرم تا بلندای آسمان عشق .........مولای من

تا گشایش از شماست گره ای برجانیست علی جان

امروز و هر غدیر یاد آور زجر شیطان است.غدیر رهایی امت پامبر از تنهایست

امتی که هرگز تنها نیست و دست ولی بر حقش بر سر عاشقان اوست.

غدیر رمز دوستی عاشقان ولایتست

غدر یاد آور محبت پیامبرست

یا علی جان بوسه بر دستانت می نهم و اشک چشمم گواهست یا علی....

عاشق خدا تویی .........معشوق خدا هم تویی

هر عشقی در دو عالم ترنم و شبنم عشق توست یاعلی

علی جان قلبم سر شار از محبت توست

وهنوز تشنه ام بر محبت تو

هر حمعه به دنبال بوی عشق ولایت می جویم خانه ی دوست

هر غدیر بوسه می نهم بر سینه ی سادات که نشون از نشانه ی توست

کجاست ؟خانه ی دوست ........کجاست؟........ خانه ی دوست .

درب خانه سادات بروی عاشقان بازست امروز

کجاست ؟.......خانه دوست .

..................................

...........................................

یا اباصالح ادرکنی.......

تو خود دانی که سلام مستحب و جوابش واجب . ای دوست.......

برگرفته از وبلاگ زیبای جلال بشارتی

...

نظرات ()         ۱۳۸٧/٩/٢٦ - توکلی

خلیفه حد زنای مغیره را تعطیل می کند

زنای محسنه "مغیره ابن شعبه" با "ام جمیل" دختر عمرو از مشهورترین قضایای تاریخی است ، که در کتب تاریخی در قضایای سال هفدهم هجری مطرح شده است .
حاصل قضیه از این قرار است که مغیره در زمانی که از طرف عمر حکمران بصره بود ، نزدیک ظهر از دارالاماره خارج می شده ، و به سراغ "ام جمیل" می رفت . روزی ابوبکره ، نافع ، زیاد و شبل فرزندان سمیه در غرفه نشسته بودند . منزل ام جمیل در همسایگی و روبروی منزل آنان بود . باد در غرفه ام جمیل را باز نمود و هر چهار نفر نظرشان به مغیره افتاد که با ام جمیل درآویخته است . بعد مغیره خارج شد تا با مردم نماز بگذارد ( درحال جنابت ) .
قضیه را طی نامه ای به عمر اطلاع دادند ، عمر آنها را به مدینه احضار نمود و مغیره و شهود نزد عمر رفتند . ابتدا سه نفر از شهود ، آنچه را که دیده بودند به تفصیل شهادت دادند ، که مغیره را در حال جماع با ام جمیل دیده اند . وقتی نوبت به زیاد می رسد ، عمر به او می فهماند که ما راضی نمی باشیم که با شهادت خور جان مغیره را به خطر اندازی و خطاب به زیاد گفت : من مردی را می بینم که خداوند با زبان او مردی از مهاجرین را رسوا نمی کند . راوی می گوید اشک چشم زیاد جاری و رنگش سرخ شد . سپس گفت یا امیرالمومنین (عمر) آنچه را که سه شاهد قبلی دیده و گفتند نزد من نیست ! من منظره ای قبیح دیدم و صدای نفسی بلند شنیدم و دیدم که مغیره روی ... قرار گرفته است .
عمر گفت : دیدی که یدخُلُه کالمیل فی المُکحَلَه ؟
گفت : نه ! دیدم رافعاً برجلیها و رایت خصیتیه تترددان بین فخذیها .... .

"با عرض پوزش از خوانندگان گرامی ، چون جملات یاد شده کمی غیر اخلاقی بود برای همین عین عربی آن درج شد "
عمر گفت : الله اکبر ! ای مغیره برخیز و شهود را حد بزن . مغیره برخواست و شهود را هشتاد تازیانه زد . ابوبکره پس از حد خوردن گفت من دوباره شهادت می دهم که مغیره این عمل را انجام داده است . عمر خواست او را دوباره حد بزند ، ولی علی (ع) مانع شد و فرمود :اگر او را حد بزنی برای رفیقت مغیره حد را جاری خواهم کرد . (1)

این خدمت عمر به مغیره و تعطیل حد زنای محصنه او و تازیانه زدن شهادت دهندگان بر زنای او به خاطر خدماتی بود که مغیره به عمر کرده بود . مغیره همان کسی است که به دستور عمر تازیانه را بر بازوان حضرت زهرا علیهاسلام زد . او اولین کسی است که عمر را "امیرالمومنین" خطاب کرد . عمر این مجلس محاکمه را به طرز ماهرانه ای به نفع مغیره عوض کرد و او را دوباره به استانداری کوفه برگزید . او در حالی حد زنای مغیره را تعطیل کرد که خود یقین به این کار مغیره داشت . در موسم حج خطاب به مغیره می گوید : بخدا ! ما شک نداشتیم که ابوبکره راست می گفت ... (2)

این است خلیفه پیامبر که در محکمه خلافت او باید سه نفر بیگناه به جرم شهادت تازیانه بخورند ولی زناکار در امان باشد و فردی را مسلط بر جان و ناموس مردم کند که در تاریخ به زناکاری معروف است . حلبی در سیره خود می نویسد که او باسیصد تا هزار نفر زنا کرد ، که هشتاد نفر آنها شوهر دار بودند . با این وصف عمر چنان مراعات حال او را می کند که گویا می خواهد فرشته ای را محاکمه کند . چرا که مغیره اولین کسی است که به عمر "امیرالمومنین" گفت .


(1) - تاریخ طبری - ج 207/4  حوادث سال 17 هجری ، تاریخ ابن خلکان ج 455/2 ، تاریخ کامل ابن اثیر ج 228/2 ، شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید معتزلی 236/12 خ 223.
(2) - الاغانی 147/14 ، شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 12/238 خ 223 .

...

نظرات ()         ۱۳۸٧/٦/۱۳ - توکلی